وبلاگ

توضیح وبلاگ من

موضوع: "خـاطـــرات"

تقدموا لکم جهاد عماد مغنیه

از دیروز صبح گیر جشنواره بودیم. طبیعا غذا هم اینور و آنور شده بود و نا نداشتیم. برای همه‌ی رده‌های سنی برنامه داشتیم. بازتاب خوبی هم داشت. آخر برنامه همه رفتند. فقط ما مانده بودیم و سر و سامان دادن به وسایل‌ها و جمع‌بندی کارها. دور هم جمع بودیم و داشتیم از مسخره بازی‌هایمان فیلم می‌گرفتیم. تا انرژی کم می‌آوردیم دست به دامن این کارها می‌شدیم. به بچه‌ها گفتم: «گفتم بیاین مثل زمان جنگ خطبه حماسی بخونیم. خیلی غرا و کوبنده. بعد همه با هم تکبیر بگیم». تو این فکر بودیم که چه بگوییم. 

خوش و بش‌ها به اینجا رسید که من نقش جهاد مغنیه را بازی کنم. کلیپ یکی از سخنرانی‌های جهاد مغنیه را داشتم. سریع خطبه را پیاده کردم. یک متن عربی هم خودم به خطبه اضافه کردم. بچه‌ها به آخرش یه شعر لری هم اضافه کردند. «لیلا در وا کن مویُم، پشت در وا کن مویُم، ووی ای چه در واکِردنه، ووی ای چه در وا کِردنه».

آسیه نقش مجری را اجرا کرد. رفت پشت تریبون و گفت: «أقدموا لکم جهاد عماد مغنیه». بچه‌ها صلوات فرستادند و تکبیر گفتند. «لبیک یا سید حسن». بعد من رفتم و شروع کردم به عربی خواندن. «بسم الله الرحمن الرحیم. و السلام و الصلاه علی حامل کلمة الله تامه محمد بن عبدالله و علی اهل بیت الطیبین الطاهرین و …» به شعر لری که رسیدم بچه‌ها دست زدند. دست زدن تشویقی نه. دست زدنی شبیه عروس بَرون.

حالا همه چیز را قشنگ و شسته رفته اجرا نکردیم. آسیه دو بار رفت و گفت. هر دو بار من همان اول زدم زیر خنده. صدایم برای خنده، آرام می‌لرزید و بچه‌ها ادامه می‌دادند و ریسه می‌رفتند. دوباره از اول می‌رفتیم برای اجرا. آسیه می‌گفت: «من دیگه نمیام بگم». ولی بار سوم درست شد.

هر کدام‌مان در گوشه و کنار شهری مشغول شد. بعد از سه سال مخاطبان گوشی را از بالا به پایین و از پایین به بالا چک کردم ببینم کدام دوست می‌تواند حالم را خوب و دلتنگی را بر من سهل کند. فقط فاطمه می‌تواند. دوست خوب آن روزها و جشنواره.

عصبانیت‌های دلپذیر

دوستم رفت هارد را بیاورد تا فیلم‌ها را ببینم. از آنجایی که نمی‌دانست کدام هارد است، همه را از کامپیوتر کشیده بود. بعد آقای آخوندزاده آمد و گفت: «چرا هاردها رو درآوردید. اینها ترتیب داشت. حالا خودتون به ترتیب وصلش می‌کنید، من نمی‌دونم». ما هم که ترتیبشان را بلد نبودیم. دوستم گفت: «خب ما که نمی‌دونستیم». گفت: «خب می‌پرسیدید». من جیکم در نمی‌آمد و لب می‌گزیدم. عصابنیت‌شان را که دیدم، توی دلم گفتم: «فقط همین؟!». با این کارِ ما، همه‌ی پروژه‌ها به هم ریخته بود. چیزی در مایه‌ی «خر بیار و باقالی بار کن». وقتی از در بیرون رفتند، ما با کمال شرمندگی می‌خندیدیم. به دوستم گفتم: «یعنی عصبانیتش همین بود؟» گفت: «کجاشو دیدی! من اونقدر حرصش می‌دم که نگو. ولی همه‌ی اخم و تَخمش همینه». اولین باری بود که عصبانیت‌شان را می‌دیدم. برای همین کلی ذوق کردم. نه چهره در هم کشید، نه صدایشان بالا رفت. ولی از آنجایی که خیلی معنوی هستند و یک ابهت خاصی دارند، دلم می‌خواست آب بشوم توی زمین فرو بروم.

رمضان بچگی‌هایم

«اولین تصویر ذهنی من از ماه رمضان، دقیقا به کی برمی‌گردد؟». دستم را روی پیشانی‌ام می‌گذارم و انگار دارم دکمه‌ای را فشار می‌دهم و خاطراتم را به عقب برمی‌گردانم. چند سالگی را یادم نمی‌آید. ابتدایی بودم‌. اول یا دوم ابتدایی مثلا؛ شاید هم سوم ابتدایی. اصلا چند سالگی‌ام مهم نیست. همان موقعی که ماه رمضان توی زمستان بود. شب وقتی مامان و بابا بیدار می‌شدند و مرا صدا نمی‌زدند و خودم اتفاقی بیدار می‌شدم، خانه را روی سر می‌گذاشتم که چرا بیدارم نکرده‌اند. بعضی وقت‌ها برای اینکه لج نکنم، می‌گفتند: «صدات زدیم بیدار نشدی» یا «صدات زدیم گفتی نمیخوام روزه بگیرم».

قشنگ‌ترین خاطراتم مال روزهایی بود که ماه رمضان خانه‌ی پدربزرگ بودیم. خانه‌شان شلوغ بود. خانه دو دایی دیگرم در حیاط‌شان بود. هر سحر، خانه‌ی همدیگر می‌رفتیم و از غذا‌هایمان برای هم می‌بردیم. دعای سحر از تلوزیون پخش می‌شد. مامان و خاله و زن دایی و غیره دور غذا بودند. ما بچه‌ها هم توی دست و پایشان می‌لولیدیم. «بشین! بشین بچه! آخه من چه گناهی کردم که فاطو (یا میلو یا ممو یا مارو) پاگیرم شد!» این حرف‌ها هیچ اثری روی‌مان نداشت و نشستنی نبودیم. قبل از اذان صبح زیاد آب می‌خوردیم. «پنج دقیقه مانده به اذان صبح»، «سه دقیقه مانده به اذان صبح»، «یک دقیقه مانده به اذان صبح»، «الله اکبر، الله اکبر». تو این شمارش معکوس‌ها، لیوان لیوان آب می‌خوردیم که اگر کسی می‌دید بهمان می‌گفت: «مگه قرار آب اقیانوس‌ها خشک بشه!».

غیر از سحرهای رمضان چیز زیادی یادم نمی‌آید. افطاری‌ها را که اصلا یادم نمی‌آید. تنها افطاری که یادم می‌آید مال وقتی بود که با داداش و پسر عمویم رفتیم نانوایی. برگشتن تنقلات خریدیم که افطار خودمان را مهمان کنیم. نیم ساعت به اذان مانده بود. پسرعمو وسوسه شد و لواشکش را خورد. هر کاری کردیم که نخورد، نشد. تا مدتها «لواشک» و «نیم ساعت مانده به اذان» را توی سرش می‌کوبیدیم و می‌زدیم توی چشمش. حالا روزهایی که خودم وسوسه می‌شدم و روزه‌ام را می‌خوردم و هیچ کس بویی نمی‌برد که به رُخم بکشد، بماند.

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی