موضوع: "خـاطـــرات"

دو تا زنانه، دو تا مردانه

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1397/01/31  •  ارسال نظر »

هر کسی هر تعدادی که نگین می‌خواست، سفارش داد. بعضی‌ها برای بچه‌های آینده‌شان هم سفارش داده بودند. شوهر بالقوه و بالفعل که جای خود دارد. من چهارتا سفارش دادم. دو تا مردانه و دو تا زنانه. یک مردانه و زنانه برای خودم، آن دوتای دیگر برای هدیه عروسی دوستم و شوهرش که خیلی برایم عزیز هستند. نگین‌های مردانه کمی از نگین‌های زنانه بزرگ‌تر بود. فاطمه خانم از روی لیست می‌خواند و نگین‌ها را تحویل می‌داد. پول برش نگین‌ها را خودمان داده بودیم. برش هر نگین به صورت ساده ده هزار تومان. اگر حکاکی «یاحسین» می‌خواستیم، پانزده هزارتومان. با حکاکی «یا حسین» سفارش دادم. هنوز پول برش را نداده بودم. اسمم رفت برای آخرین نفری که قرار بود نگین بگیرم. با سرخوشی و خنده به فاطمه خانم گفتم: «اگر روزیم باشه، گیرم میاد. اگر روزیم نباشه گیرم نمیاد». نوبت که به من رسید، نگین کم آمد. طبق پول‌های دریافتی سفارش داده بودند که برش بزنند. امروز و فردا کردم و پول نداده بودم. فاطمه خانم گفت فقط یک نگین زنانه اضافه آمده. باورم نشد. هنوز تو سرخوشی بودم. مگر می‌شود به من نرسد؟! امکان ندارد. ولی وقتی دیدم دارد جدی می‌‌گوید، زدم زیر گریه. دست گذاشتم روی صورتم و اشک می‌ریختم. دوستان دور تا دور اتاق حلقه زده بودند. همیشه مرا شاد و خندان دیده بودند. با کلی خوشمزگی تو کلاس و سر سفره. اولین باری بود که گریه و ناراحتی‌ام را می‌دیدند. برای همین همه‌شان داشتند از گریه‌‌ام ذوق می‌کردند. وسط ذوق کردن آنها من برای خودم چرتکه می‌انداختم که نگین را می‌دهم به دوستم. دل کندن از آن برایم سخت نبود. ولی برای شوهرش چه؟! بهشان گفته بودم قرار است چنین هدیه‌ای به آنها بدهم. ولی حالا فقط باید به یکی‌شان بدهم. دوست داشتم گیر هر دو آنها بیاید ولی گیر خودم نیاد هم نیامد. از طرفی وقتی فکر می‌کردم چطور همه دارند ولی من نه، بیشتر هق‌هقم بلند می‌شد و دلم می‌سوخت. نازنین که هفت هشت تا سفارش داده بود، از دو نگین صرف نظر کرد و به من داد. نگین دیگری را یکی از بچه‌ها که نمی‌دانم کدامشان بود، بهم داد. چهار نگینم تکمیل شد. اشکم کار خودش را کرد. معلوم شد بچه‌ها خیلی دلشان برایم سوخته بود. حالا که همه چیز خوب شده بود، باز گریه‌ام قطع نمی‌شد و همچنان ادامه داشت. الان گریه، گریه‌ی شکر و سپاسگذاری بود. فکرش را نمی‌کردم بچه‌ها از نگین‌ها دل بکنند. همدلی ما با هم خیلی بیشتر از این‌ها بود. کارشان چیز عجیبی نبود. اگر جز این بود جای تعجب داشت.

نگین‌ها، نگین الماس و زمرد و یاقوت نبود. فقط سنگ مرمر بود. کدام سنگ مرمر؟ سنگ مرمر حرم امام حسین. کدام قسمت حرم؟ نزدیکترین جا به خود قبر امام حسین. چندین سال پیش که داشتند حرم را تعمیر می‌کردند، یکی از خادم‌ها مقداری از سنگ مرمر‌ها را برمی‌دارد. فاطمه خانم در سفر کربلایش بعد از کلی اتفاقات از امام حسین می‌خواهد که دست خالی برنگردد. یکی از خادم‌ها می‌آید پیش فاطمه خانم و بعد از کمی گفتگو، بدون هیچ پیش زمینه‌ای سنگ‌ها را به فاطمه خانم هدیه می‌دهد. اتفاقات و روایت فاطمه خانم را باید از زبان خودش شنید و اشک ریخت. گفتن و نوشتنش از زبان من جذابیتی ندارد. 

 

اولین تجربه اعتکاف

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1397/01/10  •  7 نظر »

دو هفته‌ی دیگر کنکور داشتم. نتوانستم اعتکاف ثبت نام کنم. آن روزها اولین روزهایی بود که مزه‌ی با خدا بودن را می‌چشیدم. اولین روزهایی که تقریبا مسیر زندگی‌ام عوض شده بود. چند ماه بعد رمضان آمد. اتفاقی بنر اعتکاف را در بلوار دیدم. همان روز رفتم ثبت‌نام کردم. اولین اعتکافم بود. در مسجد جامع شهدا معتکف شدم. نام حلقه‌ای که در آن بودم، شهید اسلامی نسب بود. خیلی با شهدا انس نداشتم و آنها را نمی‌شناختم. این اسم برای همیشه در خاطرم ماند. کلی سوال داشتم. راهم را انتخاب کرده بودم. ولی هنوز آن اطمینان قلبی را نداشتم. قرار بود تا آخر عمر در یک مسیر جدید قدم بردارم. راهی که همه چیزم را تغییر می‌داد. علاقه‌هایم، شادی‌هایم، غم‌هایم، انتخاب‌هایم، رفت و آمد‌هایم، آنچه را که باید ببینم و نبینم، بشنوم و نشنوم و همه چیزم وابسته به این انتخاب بود. تعریف من از خوشبختی را هم تغییر می‌داد. حالا که قرار بود یک عمر بر خلاف جهت رودخانه شنا کنم، باید یک اطمینان و یقین قلبی پیدا می‌کردم. همه‌ی لحظات اعتکافم به گفتگو با سرحلقه که یک خانم طلبه بود، گذشت. جواب‌هایم را گرفتم. تو این چند ماه آنقدر پرس و جو کرده بودم که تو اعتکاف به بعضی‌ها هم اطمینان قلبی می‌دادم. بعد از آن دو بار دیگر رفتم اعتکاف. ولی هیچ چیز آن اعتکاف اولی نمی‌شود. بعد از آن ندیدم ماه رمضان اعتکاف برگزار شود. شاید هم من متوجه نشدم. تا الان لذت و شیرینی عبادت آن روزهایی که در به در دنبال خدا می‌گشتم برایم تکرار نشده. ولی در این سال‌ها خدا را خوب همراهی کننده و جبران کننده یافتم.  او را خواندم و استجابتم کرد. نمی‌دانم خدا مرا همراهی کننده‌ی خوبی یافته است یا نه!

  

1 3 4 5

 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟