<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>روشنک بنت سینا</title>
		<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>اگه اینجا نبودم اونجام</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اگه-اینجا-نبودم-اونجام</link>
			<pubDate>11:06:00 +0330 دوشنبه، 5 آذر 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">688401@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;اگه اینجو نبودم، حتما اونجو هستم&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://roshanakbentesina.blog.ir/&quot;&gt;http://roshanakbentesina.blog.ir/&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;پ.ن: اونجو یعنی بیان :)&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 12pt;&quot;&gt;پ.ن: چون یه سر دارم و هزار سودا و یه مجازآباد درندشت و اپسیلون وقت، چاره ای نیست که نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/img-20181003-231710.jpg?mtime=1539174186&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;289&quot; height=&quot;289&quot; /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 14pt;&quot;&gt;فعلا بای بای&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اگه-اینجا-نبودم-اونجام&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 14pt;">اگه اینجو نبودم، حتما اونجو هستم</span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://roshanakbentesina.blog.ir/">http://roshanakbentesina.blog.ir/</a></p>
<p style="text-align: center;"> </p>
<p><span style="font-size: 12pt;">پ.ن: اونجو یعنی بیان :)</span></p>
<p><span style="font-size: 12pt;">پ.ن: چون یه سر دارم و هزار سودا و یه مجازآباد درندشت و اپسیلون وقت، چاره ای نیست که نیست.</span></p>
<p> </p>
<p><img style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/img-20181003-231710.jpg?mtime=1539174186" alt="" width="289" height="289" /></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-size: 14pt;">فعلا بای بای</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اگه-اینجا-نبودم-اونجام">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/اگه-اینجا-نبودم-اونجام#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=688401</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>بخوانید و بگویید</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/بخوانید-و-بگویید</link>
			<pubDate>12:20:00 +0430 سه شنبه، 6 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">آیـه نــگاری</category>			<guid isPermaLink="false">660432@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: center; font-size: 12pt; line-height: 18pt; color: #008000;&quot;&gt;«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;وقت‌هایی که با همکلاسی‌ها می‌نشستیم و با هم مباحثه می‌کردیم، یک نفر روی کتاب می‌خواند بعد رو به بقیه می‌گفت: «فهمیدین چی شد؟» می‌گفتیم: «آره، ولی یه بار دیگه به زبون خودت بگو چی گفت!»&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا اگر بخواهم این آیه را که همه‌ شما فهمیدید در آن چه شد و چه گفت را به زبان خودم دوباره بگویم، این چنین می‌شود «تو را به جان خدای این همه مخلوق و هر کسی که می‌پرستید، کمی مطالعه کنید و علمتان را بالا ببرید. پیامبر خدا را ببینید! ببینید چه قدر خوب حرف می‌زند و حرف‌های خوبی می‌زند! چه چیز شما از ایشان کمتر است؟ هان؟ همه‌ شما را از یک آب و گل آفریده‌ام! کتاب بخوانید، کتاب خوب هم بخوانید تا خوب حرف بزنید و حرف‌های خوبی بزنید. امضا: خدا»&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/بخوانید-و-بگویید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="text-align: center; font-size: 12pt; line-height: 18pt; color: #008000;">«اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ»</span></p>
<p style="text-align: justify;">وقت‌هایی که با همکلاسی‌ها می‌نشستیم و با هم مباحثه می‌کردیم، یک نفر روی کتاب می‌خواند بعد رو به بقیه می‌گفت: «فهمیدین چی شد؟» می‌گفتیم: «آره، ولی یه بار دیگه به زبون خودت بگو چی گفت!»</p>
<p style="text-align: justify;">حالا اگر بخواهم این آیه را که همه‌ شما فهمیدید در آن چه شد و چه گفت را به زبان خودم دوباره بگویم، این چنین می‌شود «تو را به جان خدای این همه مخلوق و هر کسی که می‌پرستید، کمی مطالعه کنید و علمتان را بالا ببرید. پیامبر خدا را ببینید! ببینید چه قدر خوب حرف می‌زند و حرف‌های خوبی می‌زند! چه چیز شما از ایشان کمتر است؟ هان؟ همه‌ شما را از یک آب و گل آفریده‌ام! کتاب بخوانید، کتاب خوب هم بخوانید تا خوب حرف بزنید و حرف‌های خوبی بزنید. امضا: خدا»</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/بخوانید-و-بگویید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/بخوانید-و-بگویید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=660432</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تربت خوشگِل</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/تربت-خوش-گِل</link>
			<pubDate>00:33:00 +0430 دوشنبه، 5 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">659975@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;text-align: justify; font-size: 10pt; line-height: 18pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;من در چنین روزی چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود. و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر‌ی‌ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری‌ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای عمه‌ام روز عمه. پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. خاله‌هایم خاله شدند و دایی‌هایم دایی. طرح معما نمی‌کنم و نمی‌خواهم بگویم حدس بزنید چندمین فرزند خانواده پدری و مادری و خانواده خودمان بوده‌ام! حالا اگر دوست داشتید حدس بزنید، بزنید. عهدنامه تقدیم کردن پاداش که امضا نکردم. غفلگیری خوبی می‌شود که صبح از خواب بیدار بشوم و به تک تک‌شان زنگ بزنم و روزشان را تبریک بگویم. یقینا هیچکدام روزشان را یادشان نیست.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;گاهی وقت‌ها عمو رو به آسمان می‌کند، دو دستش را بالا می‌آورد و به خدا می‌گوید: «خدایا! نکنه گِلِت اضاف اومده بود و ترسیدی اسراف بشه؟» نیشخند می‌زند و زیرچشمی به من نگاه می‌کند. اخم و تخم کرده، چشم تنگ می‌کنم و با ناز و عشوه می‌گویم: «واقعا که! خیلی لوسی! آخه چطور دلت میاد؟» می‌گوید: «واقعیت رو به جای انکار باید اذعان کرد.» عمو درست می‌گوید. باید اذعان کرد از گل اضافی خلق شدم. مگر هر کس از گِل اضافی خلق شد بد است؟ چه عیبی دارد؟ اصلا از کجا معلوم که سعادت نباشد؟ از کجا معلوم که همه‌ی حکمت‌ها پشت بند همان گل اضافی نباشد؟ به خودم دلداری نمی‌دهم این‌ها هم واقعیت است که باید به جای انکار، بهشان اذعان کرد. تازه من تنها که نیستم، خیلی از دخترها و پسرهای مردم از همان گِل اضافی که عمو می‌گوید خلق شدند. ابرو بالا می‌اندازم و خیلی ظفرمندانه به عمو می‌گویم: «از کی تا حالا برام حدیث می‌خونی؟!»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;&quot;&gt;«شِیعَتُنا مِنّا، خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طِینِتِنا …» من در چنین روزی از باقی مانده گل اهل بیت خلق شدم، از مقداری گل متبرک، از تربت اهل بیت. مثل خیلی از دخترها و پسرهای مردم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/تربت-خوش-گِل&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="text-align: justify; font-size: 10pt; line-height: 18pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">من در چنین روزی چشم به جهان گشودم. همان روز هم خدا و هم دنیا چشم بر من گشود. و الا من کجا و دنیا کجا! روزی که به دنیا آمدم روز خوبی بود. برای مادرم روز مادر شد، برای پدرم روز پدر، برای مادربزرگ پدر‌ی‌ام روز مادربزرگ، برای پدربزرگ پدری‌ام روز پدربزرگ، برای عموهایم روز عمو، برای عمه‌ام روز عمه. پدربزرگ و مادربزرگ مادری‌ام قبل از چشم به جهان گشودنم هم پدربزرگ بودند و هم مادربزرگ. خاله‌هایم خاله شدند و دایی‌هایم دایی. طرح معما نمی‌کنم و نمی‌خواهم بگویم حدس بزنید چندمین فرزند خانواده پدری و مادری و خانواده خودمان بوده‌ام! حالا اگر دوست داشتید حدس بزنید، بزنید. عهدنامه تقدیم کردن پاداش که امضا نکردم. غفلگیری خوبی می‌شود که صبح از خواب بیدار بشوم و به تک تک‌شان زنگ بزنم و روزشان را تبریک بگویم. یقینا هیچکدام روزشان را یادشان نیست.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">گاهی وقت‌ها عمو رو به آسمان می‌کند، دو دستش را بالا می‌آورد و به خدا می‌گوید: «خدایا! نکنه گِلِت اضاف اومده بود و ترسیدی اسراف بشه؟» نیشخند می‌زند و زیرچشمی به من نگاه می‌کند. اخم و تخم کرده، چشم تنگ می‌کنم و با ناز و عشوه می‌گویم: «واقعا که! خیلی لوسی! آخه چطور دلت میاد؟» می‌گوید: «واقعیت رو به جای انکار باید اذعان کرد.» عمو درست می‌گوید. باید اذعان کرد از گل اضافی خلق شدم. مگر هر کس از گِل اضافی خلق شد بد است؟ چه عیبی دارد؟ اصلا از کجا معلوم که سعادت نباشد؟ از کجا معلوم که همه‌ی حکمت‌ها پشت بند همان گل اضافی نباشد؟ به خودم دلداری نمی‌دهم این‌ها هم واقعیت است که باید به جای انکار، بهشان اذعان کرد. تازه من تنها که نیستم، خیلی از دخترها و پسرهای مردم از همان گِل اضافی که عمو می‌گوید خلق شدند. ابرو بالا می‌اندازم و خیلی ظفرمندانه به عمو می‌گویم: «از کی تا حالا برام حدیث می‌خونی؟!»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; color: #333333; font-family: IRANSans, arial, helvetica, sans-serif;">«شِیعَتُنا مِنّا، خُلِقُوا مِنْ فاضِلِ طِینِتِنا …» من در چنین روزی از باقی مانده گل اهل بیت خلق شدم، از مقداری گل متبرک، از تربت اهل بیت. مثل خیلی از دخترها و پسرهای مردم.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/تربت-خوش-گِل">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/تربت-خوش-گِل#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=659975</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>قربانی غفلت‌زده‌ها</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/قربانی-غفلت-زده-ها</link>
			<pubDate>12:55:00 +0430 جمعه، 2 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">659366@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;#قرارجمعه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;تو &lt;br /&gt;قربانی&lt;br /&gt;غفلت‌های&lt;br /&gt;ما &lt;br /&gt;هستی&lt;br /&gt;و دم نمی‌زنی&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/قربانی-غفلت-زده-ها&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: center;"><span style="color: #0000ff;">#قرارجمعه</span></p>
<p style="text-align: center;">تو <br />قربانی<br />غفلت‌های<br />ما <br />هستی<br />و دم نمی‌زنی</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/قربانی-غفلت-زده-ها">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/قربانی-غفلت-زده-ها#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=659366</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>ساده‌های دوست داشتنی‌ من</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/ساده-های-دوست-داشتنی-من-زیاد-است</link>
			<pubDate>11:18:00 +0430 جمعه، 2 شهریور 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">659345@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;قبلا یک دفتر داشت. تاریخ تولد همه را تویش نوشته بود. تاریخ تولد عموها، عمه‌ها، دختر عموها، پسر عموها و همه را. شبی که رفته بودیم خانه‌شان تاریخ تولد من را پرسید. من یعنی دختر عمه‌اش. سال بعد چند روز مانده به اول شهریور پیشاپیش تولدم را تبریک گفت. «عههه یادش بود!». تاریخ تولد من رفته بود توی همان دفترش. شاید هم توی یادآور گوشی‌اش. امسال اولین تبریک را خودش فرستاد. مثل هر سال.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;«سلام&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ساده ساده میگم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;پیشاپیش تولدت مبارک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;همراه با آرزوی بهترین ها???»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;زینب یعنی کسی که غرق در روزمرگی‌ها نمی‌شود و به یاد همه هست. بدون توقع و بدون چشم داشت. حس قشنگی دارد وقتی مِن حیثُ لایحتسب یکی به یادت باشد. یکی که گمانش را نمی‌بری.‌ یکی مثل دختردایی. من همین ساده‌‌ی ساده‌ها را دوست دارم. همین ساده‌ها که بدون هیچ تشریفاتی به یادت هستند حتی اگر به یادشان نباشی. همین‌ها که دوست‌ داشتن‌شان به پای خوبی‌هایشان نمی‌رسد.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/ساده-های-دوست-داشتنی-من-زیاد-است&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">قبلا یک دفتر داشت. تاریخ تولد همه را تویش نوشته بود. تاریخ تولد عموها، عمه‌ها، دختر عموها، پسر عموها و همه را. شبی که رفته بودیم خانه‌شان تاریخ تولد من را پرسید. من یعنی دختر عمه‌اش. سال بعد چند روز مانده به اول شهریور پیشاپیش تولدم را تبریک گفت. «عههه یادش بود!». تاریخ تولد من رفته بود توی همان دفترش. شاید هم توی یادآور گوشی‌اش. امسال اولین تبریک را خودش فرستاد. مثل هر سال.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">«سلام</span><br /><span style="font-size: 10pt;">ساده ساده میگم</span><br /><span style="font-size: 10pt;">پیشاپیش تولدت مبارک</span><br /><span style="font-size: 10pt;">همراه با آرزوی بهترین ها???»</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">زینب یعنی کسی که غرق در روزمرگی‌ها نمی‌شود و به یاد همه هست. بدون توقع و بدون چشم داشت. حس قشنگی دارد وقتی مِن حیثُ لایحتسب یکی به یادت باشد. یکی که گمانش را نمی‌بری.‌ یکی مثل دختردایی. من همین ساده‌‌ی ساده‌ها را دوست دارم. همین ساده‌ها که بدون هیچ تشریفاتی به یادت هستند حتی اگر به یادشان نباشی. همین‌ها که دوست‌ داشتن‌شان به پای خوبی‌هایشان نمی‌رسد.</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/ساده-های-دوست-داشتنی-من-زیاد-است">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/ساده-های-دوست-داشتنی-من-زیاد-است#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=659345</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>شما چطور با هم آشنا شدید؟</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/شما-چطور-با-هم-آشنا-شدید</link>
			<pubDate>20:47:00 +0430 یکشنبه، 28 مرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="alt">کـتـاب‌خـونـی‌م</category>
<category domain="main">فضای مجازی</category>			<guid isPermaLink="false">658216@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;line-height: 18pt; font-size: 10pt;&quot;&gt;اولین تصور من از خواندن کتاب برمی‌گردد به زمانی که دوم ابتدایی بودم. طبیعتا منظورم کتاب درسی نیست. بیمارستان بستری بودم و مدرسه نمی‌رفتم. دلم برای کتاب، کلاس، مشق و دفتر تنگ شده بود. یک پسری هم‌سن خودم شاید یکی دو سال این‌ طرف و آن طرف، روی تخت بغلی بود. کتاب قصه داشت. کتابش را داد به من که بخوانم. نه اسم کتاب یادم هست، نه اسم آن پسر. فقط هاله‌ای از آن روزها را به یاد دارم. دیگر از کتاب و کتاب‌خوانی هیچ اثری در گوشه و کنار خاطراتم یادم نیست تا رسیدم به دبیرستان.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ما دختر دبیرستانی‌ها خیلی اهل چشم و هم چشمی بودیم. به دیگری نگاه می‌کردیم ببینیم چه می‌کند، ما همان کار را با کمیت و کیفیت بیشتری انجام می‌دادیم. چه تو تیپ زدن، چه آرایش کردن، چه مسخره بازی درآوردن و چه چیزهای دیگر. روی همه چیز مسابقه غیر علنی می‌گذاشتیم الا درس خواندن. دختر زرنگ کلاس اهل مطالعه بود. کتاب‌های فلسفی و این چیزها می‌خواند. یک روز گفت: «کانت میگه آدم می‌تونه خدای خودش رو به وجود بیاره و بپرسته». حالا کانت گفته بود یا نه را نمی‌دانم. شاید به جای کانت اسم یکی دیگر را گفت. حرفش برای من خیلی مضحک و خنده‌آور بود. خدایی که بعد از من به وجود بیاید. خخخخ. فکر کن پدری بعد از پسر به دنیا بیاید (این روزها که عقلم به یک چیزهایی قد می‌دهد، می‌بینم بعضی از بنی آدم ساخته‌ی دست خود را می‌پرستند و دیگر برایم مضحک نیست). این وسط سعی می‌کردم تو کتاب خواندن رویش را کم کنم. البته با اینکه مذهبی و اینها نبود چون درس‌خوان، اهل مطالعه و خاص بود ازش خوشم می‌آمد. ولی انگیزه نشد که از بچه درس‌خوان‌ها بشوم. گفتم که روی این یک قلم چشم و هم‌چشمی نداشتیم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;پایم به کتابخانه مدرسه باز شد. انگشت اشاره‌ام را روی تک‌تک کتاب‌ها رد می‌کردم. به کتاب‌ها این فرصت را می‌دادم که برایم دلبری کنند. چند کتاب چاق و تپل برداشتم. «حدس‌ها و ابطاها»، «راهنمای ادیان زنده جهان». خیلی کتاب‌های سنگینی بودند. هر کدام هفتصد هشتصد صفحه. موقع رفتن به خانه این کتاب‌ها را توی دست می‌گرفتم که دیگران بگویند «چه پروفسوری!» یک جورهایی احساس باکلاس بودن بهم دست می‌داد. به قول سیما اقتضای سن است دیگر. حدس‌ها و ابطاها از وجود «حقیقت» در دنیا حرف می‌زد. چند صفحه خواندم و هیچی متوجه نشدم (شاید منظورش همین «معرفت شناسی» باشد که تو طرح ولایت سال گذشته داشتیم). کتاب را برگرداندم. از کتاب ادیان زنده، اسلام ‌و یهود را خواندم و بقیه ادیان برایم جلب توجه نکردند. این کتاب را هم با همان شعف زیر بغل زدنِ تو راه مدرسه برگرداندم.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;خواندن داستانهای عشقی و آبکی مجله‌ها زیر پایم نشست و بذر نویسنده شدن را در دلم کاشت. کتاب‌هایم رفت سمت عناصر داستان، رمان و نویسندگی. رسما استارت کتاب خواندن را زدم و مطالعه را دوست داشتم و تا به امروز دوست دارم. زندگینامه مادر ترزا و چارلی چاپلین را در همین ایام خواندم. از افرادی که دارای روح بزرگ بودند خوشم می‌آمد. افرادی که با بقیه آدم‌ها متفاوت و خاص هستند و به نوعی خلاف جهت آب حرکت می‌کنند. مجتبی را به همین خاطر تحسین می‌کردم. اراده‌ای داشت که هیچ کدام از ما نداشتیم. شاید به خاطر همین بود که همه سرزنشش می‌کردند. مجتبی برایم شده بود کسی مثل مادر ترزا و چارلی چاپلین، البته بلا تشبیه اعتقاد. مذهبی شده بود و کلی کتاب‌های مذهبی داشت. انگشت اشاره‌ام با کتاب‌هایش آشنا شد. کتاب «آینه نظم»ش را امانت گرفتم. با خواندن این کتاب عاشق روح بزرگ، لطیف، با احساس، با هیبت، مقتدر، متفاوت و خاص حضرت امام شدم. امام را ندیدم ولی می‌فهمم چه قدر دوست داشتنی بوده و هست. انگار سالهاست از نزدیک می‌شناسمش. بعد از کتابخانه شخصی مجتبی، پایم به کتاب‌فروشی باز شد و کتاب خریدم. حالا هم که پول خریدن کتاب ندارم به امانت گرفتن کتاب از کتابخانه و دوستان رو آورده‌ام. این شد که به دانستن و شناختن علاقه‌مند شدم و پیوندمان محکم و مبارک شد. حالا نوبت شماست. شما و کتاب چطور با هم آشنا شدید؟ یادتان هست؟&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;پ.ن: در این مجازآباد از پیوند خودتان و کتاب برایم بنویسید با هشتگ یا کلید واژه &lt;span style=&quot;color: #0000ff;&quot;&gt;#پیوند_من_و_کتاب&lt;/span&gt; .&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;a href=&quot;http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-image--1485317203jpg.jpg?mtime=1534695461&quot;&gt;&lt;img class=&quot;alignهیچ كدام size-full wp-image-188687&quot; style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; title=&quot;&quot; src=&quot;http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-image--1485317203jpg.jpg?mtime=1534695461&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;307&quot; height=&quot;307&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/شما-چطور-با-هم-آشنا-شدید&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="line-height: 18pt; font-size: 10pt;">اولین تصور من از خواندن کتاب برمی‌گردد به زمانی که دوم ابتدایی بودم. طبیعتا منظورم کتاب درسی نیست. بیمارستان بستری بودم و مدرسه نمی‌رفتم. دلم برای کتاب، کلاس، مشق و دفتر تنگ شده بود. یک پسری هم‌سن خودم شاید یکی دو سال این‌ طرف و آن طرف، روی تخت بغلی بود. کتاب قصه داشت. کتابش را داد به من که بخوانم. نه اسم کتاب یادم هست، نه اسم آن پسر. فقط هاله‌ای از آن روزها را به یاد دارم. دیگر از کتاب و کتاب‌خوانی هیچ اثری در گوشه و کنار خاطراتم یادم نیست تا رسیدم به دبیرستان.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">ما دختر دبیرستانی‌ها خیلی اهل چشم و هم چشمی بودیم. به دیگری نگاه می‌کردیم ببینیم چه می‌کند، ما همان کار را با کمیت و کیفیت بیشتری انجام می‌دادیم. چه تو تیپ زدن، چه آرایش کردن، چه مسخره بازی درآوردن و چه چیزهای دیگر. روی همه چیز مسابقه غیر علنی می‌گذاشتیم الا درس خواندن. دختر زرنگ کلاس اهل مطالعه بود. کتاب‌های فلسفی و این چیزها می‌خواند. یک روز گفت: «کانت میگه آدم می‌تونه خدای خودش رو به وجود بیاره و بپرسته». حالا کانت گفته بود یا نه را نمی‌دانم. شاید به جای کانت اسم یکی دیگر را گفت. حرفش برای من خیلی مضحک و خنده‌آور بود. خدایی که بعد از من به وجود بیاید. خخخخ. فکر کن پدری بعد از پسر به دنیا بیاید (این روزها که عقلم به یک چیزهایی قد می‌دهد، می‌بینم بعضی از بنی آدم ساخته‌ی دست خود را می‌پرستند و دیگر برایم مضحک نیست). این وسط سعی می‌کردم تو کتاب خواندن رویش را کم کنم. البته با اینکه مذهبی و اینها نبود چون درس‌خوان، اهل مطالعه و خاص بود ازش خوشم می‌آمد. ولی انگیزه نشد که از بچه درس‌خوان‌ها بشوم. گفتم که روی این یک قلم چشم و هم‌چشمی نداشتیم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">پایم به کتابخانه مدرسه باز شد. انگشت اشاره‌ام را روی تک‌تک کتاب‌ها رد می‌کردم. به کتاب‌ها این فرصت را می‌دادم که برایم دلبری کنند. چند کتاب چاق و تپل برداشتم. «حدس‌ها و ابطاها»، «راهنمای ادیان زنده جهان». خیلی کتاب‌های سنگینی بودند. هر کدام هفتصد هشتصد صفحه. موقع رفتن به خانه این کتاب‌ها را توی دست می‌گرفتم که دیگران بگویند «چه پروفسوری!» یک جورهایی احساس باکلاس بودن بهم دست می‌داد. به قول سیما اقتضای سن است دیگر. حدس‌ها و ابطاها از وجود «حقیقت» در دنیا حرف می‌زد. چند صفحه خواندم و هیچی متوجه نشدم (شاید منظورش همین «معرفت شناسی» باشد که تو طرح ولایت سال گذشته داشتیم). کتاب را برگرداندم. از کتاب ادیان زنده، اسلام ‌و یهود را خواندم و بقیه ادیان برایم جلب توجه نکردند. این کتاب را هم با همان شعف زیر بغل زدنِ تو راه مدرسه برگرداندم.</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">خواندن داستانهای عشقی و آبکی مجله‌ها زیر پایم نشست و بذر نویسنده شدن را در دلم کاشت. کتاب‌هایم رفت سمت عناصر داستان، رمان و نویسندگی. رسما استارت کتاب خواندن را زدم و مطالعه را دوست داشتم و تا به امروز دوست دارم. زندگینامه مادر ترزا و چارلی چاپلین را در همین ایام خواندم. از افرادی که دارای روح بزرگ بودند خوشم می‌آمد. افرادی که با بقیه آدم‌ها متفاوت و خاص هستند و به نوعی خلاف جهت آب حرکت می‌کنند. مجتبی را به همین خاطر تحسین می‌کردم. اراده‌ای داشت که هیچ کدام از ما نداشتیم. شاید به خاطر همین بود که همه سرزنشش می‌کردند. مجتبی برایم شده بود کسی مثل مادر ترزا و چارلی چاپلین، البته بلا تشبیه اعتقاد. مذهبی شده بود و کلی کتاب‌های مذهبی داشت. انگشت اشاره‌ام با کتاب‌هایش آشنا شد. کتاب «آینه نظم»ش را امانت گرفتم. با خواندن این کتاب عاشق روح بزرگ، لطیف، با احساس، با هیبت، مقتدر، متفاوت و خاص حضرت امام شدم. امام را ندیدم ولی می‌فهمم چه قدر دوست داشتنی بوده و هست. انگار سالهاست از نزدیک می‌شناسمش. بعد از کتابخانه شخصی مجتبی، پایم به کتاب‌فروشی باز شد و کتاب خریدم. حالا هم که پول خریدن کتاب ندارم به امانت گرفتن کتاب از کتابخانه و دوستان رو آورده‌ام. این شد که به دانستن و شناختن علاقه‌مند شدم و پیوندمان محکم و مبارک شد. حالا نوبت شماست. شما و کتاب چطور با هم آشنا شدید؟ یادتان هست؟</span></p>
<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt;">پ.ن: در این مجازآباد از پیوند خودتان و کتاب برایم بنویسید با هشتگ یا کلید واژه <span style="color: #0000ff;">#پیوند_من_و_کتاب</span> .</span></p>
<p dir="rtl"><span style="font-size: 10pt;"><a href="http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-image--1485317203jpg.jpg?mtime=1534695461"><img class="alignهیچ كدام size-full wp-image-188687" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="" src="http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-image--1485317203jpg.jpg?mtime=1534695461" alt="" width="307" height="307" /></a></span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/شما-چطور-با-هم-آشنا-شدید">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/شما-چطور-با-هم-آشنا-شدید#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=658216</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>کتاب «منِ او» نوشته رضا امیرخانی</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/کتاب-منِ-او-نوشته-رضا-امیرخانی</link>
			<pubDate>12:58:00 +0430 جمعه، 26 مرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">کـتـاب‌خـونـی‌م</category>			<guid isPermaLink="false">657595@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کتاب یک خانواده ایرانی را که صاحب اسم و رسم است از دوره رضاخان تا دهه شصت به تصویر می‌کشد. خانواده فتاح، نزد همه‌ی اهل محل قابل احترام است و خیرش به همه می‌رسد. تنوع شخصیت‌ها در داستان و دیالوگ‌های مخصوص خودشان از نقطه قوت‌های داستان بود. بازی با کلمات و لفاظی‌های امیرخوانی باعث می‌شود که یکسره کتاب را به پیش ببری و زمین نگذاری. نکته‌ای که جالب آمد این بود که نویسنده در خود داستان حضور داشت و یکی از شخصیت‌های داستان بود. کیست که منِ او را بخواند و از توصیفات که از عشق شده لذت نبرد؟ مخصوصا آن جایی که می‌گوید: «تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می‌شود، دل است». پایان داستان برخلاف پایان فیلم‌ها که به نظرمان آبکی تمام می‌شوند، فوق العاده بود. از آنهایی که باید بگویی: «احسسسنت، بهتر از این نمی‌شد، حق مطلب همین بود». سه کتاب از امیرخوانی خوانده‌ام و پایانبندی‌های قشنگش را واقعا تحسین می‌کنم. به دوستان خودم که دوست دارند بخوانند و نمی‌دانند چه بخوانند، این کتاب را پیشنهاد می‌کنم. بای بای.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href=&quot;http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-1534494939454.jpg?mtime=1534494479&quot;&gt;&lt;img class=&quot;alignهیچ كدام size-full wp-image-188328&quot; style=&quot;display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;&quot; title=&quot;&quot; src=&quot;http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-1534494939454.jpg?mtime=1534494479&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;350&quot; height=&quot;350&quot; /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/کتاب-منِ-او-نوشته-رضا-امیرخانی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">کتاب یک خانواده ایرانی را که صاحب اسم و رسم است از دوره رضاخان تا دهه شصت به تصویر می‌کشد. خانواده فتاح، نزد همه‌ی اهل محل قابل احترام است و خیرش به همه می‌رسد. تنوع شخصیت‌ها در داستان و دیالوگ‌های مخصوص خودشان از نقطه قوت‌های داستان بود. بازی با کلمات و لفاظی‌های امیرخوانی باعث می‌شود که یکسره کتاب را به پیش ببری و زمین نگذاری. نکته‌ای که جالب آمد این بود که نویسنده در خود داستان حضور داشت و یکی از شخصیت‌های داستان بود. کیست که منِ او را بخواند و از توصیفات که از عشق شده لذت نبرد؟ مخصوصا آن جایی که می‌گوید: «تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم‌تر می‌شود، دل است». پایان داستان برخلاف پایان فیلم‌ها که به نظرمان آبکی تمام می‌شوند، فوق العاده بود. از آنهایی که باید بگویی: «احسسسنت، بهتر از این نمی‌شد، حق مطلب همین بود». سه کتاب از امیرخوانی خوانده‌ام و پایانبندی‌های قشنگش را واقعا تحسین می‌کنم. به دوستان خودم که دوست دارند بخوانند و نمی‌دانند چه بخوانند، این کتاب را پیشنهاد می‌کنم. بای بای.</p>
<p><a href="http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-1534494939454.jpg?mtime=1534494479"><img class="alignهیچ كدام size-full wp-image-188328" style="display: block; margin-left: auto; margin-right: auto;" title="" src="http://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/media/blogs/roshanakbentesina/mobile/wp-1534494939454.jpg?mtime=1534494479" alt="" width="350" height="350" /></a></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/کتاب-منِ-او-نوشته-رضا-امیرخانی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/کتاب-منِ-او-نوشته-رضا-امیرخانی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=657595</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>احتمال می‌دادم شوهرم هر آدمی ممکنه باشه</title>
			<link>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/احتمال-می-دادم-شوهرم-هر-آدمی-ممکنه-باشه</link>
			<pubDate>12:46:00 +0430 جمعه، 26 مرداد 1397</pubDate>			<dc:creator>روشنک بنت سینا</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">657589@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: #333333;&quot;&gt;خاله‌خانبجی داشت از رویاهای قبل از ازدواجش می‌گفت. «من همون موقع که دختر بودم، همه‌ش به خودم می‌گفتم اگه شوهرم کار درست و حسابی نداشت و می‌خواست کارگری کنه، هر روز صبح خودم پا میشم براش بقچه می‌پیچم و فلان و بهمان می‌کنم. اگه یه آدم معتادی از آب دراومد، چه و چه می‌کنم و زندگیم رو می‌سازم. اگه فلان آدم بود، من فلان‌طور رفتار می‌کنم. هیچ وقت فیس و افاده دکتر و مهندس نداشتم. فلانی رو ببینید که چطور همیشه جر و بحث و قهر و قهرکشیش رونق داره! اون موقع تو دبیرستان می‌گفت: من؟ من یه شوهری بکنم همه دست به دهن بمونن و چه و چه. کلی خودش رو بالابالا می‌گرفت که دختر کدخدا هم نمی‌گرفت. حالا ببینید کجا شوهر کرده! من احتمال می‌دادم شوهرم هر آدمی ممکنه باشه و براش برنامه‌ریزی می‌کردم که این خودمم باید زندگیمو سر و سامون بدم. حالا این از زندگی من، اون از او».&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: #333333;&quot;&gt;خاله‌خانباجی آدمی بود که خیلی‌ها منتظر بودند جواب مثبت بدهد تا سرتاپایش را طلا بگیرند. روزی که شوهرِ خاله‌خانباجی به خواستگاری آمد هیچ‌کدام فکر نمی‌کردیم «بله» بگوید. تحصیلات دانشگاهی نداشت و ظاهرش چنگی به دل نمی‌زد. مال و منال که هیچ از پوچ، خودش بود و یک حقوق ماهانه کم. ولی اهل خدا و پیغمبر بود و حلال و حرام سرش می‌شد. خاله خانباجی آجر روی آجر گذاشت و الان همه فکر می‌کنند روی گنج نشسته‌اند. خیرشان به همه می‌رسد و همیشه دست‌شان از هدایا برای این و آن پر است چه کوچک چه بزرگ.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-size: 10pt; color: #333333;&quot;&gt;شوهر خاله‌خانباجی با اینکه غریبه است، انگار سال‌هاست عضوی از این خانواده بوده. به قول خاله‌خانباجی هیچ کجا فهم و شعور را به عنوان اشانتیون ضمیمه مدرک نمی‌کنند. تو این مواقع ذات دخترانه‌ی ما دخترانِ خام و سرد و گرم‌نچشیده‌ی روزگار، سیاست و مدیریت خاله‌هانباجی را دور می‌زند و می‌گوید: «هعی! نه بابا! گپ بزن از پیشونی، بخت، اقبال، شانس&amp;#8230;»&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/احتمال-می-دادم-شوهرم-هر-آدمی-ممکنه-باشه&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; color: #333333;">خاله‌خانبجی داشت از رویاهای قبل از ازدواجش می‌گفت. «من همون موقع که دختر بودم، همه‌ش به خودم می‌گفتم اگه شوهرم کار درست و حسابی نداشت و می‌خواست کارگری کنه، هر روز صبح خودم پا میشم براش بقچه می‌پیچم و فلان و بهمان می‌کنم. اگه یه آدم معتادی از آب دراومد، چه و چه می‌کنم و زندگیم رو می‌سازم. اگه فلان آدم بود، من فلان‌طور رفتار می‌کنم. هیچ وقت فیس و افاده دکتر و مهندس نداشتم. فلانی رو ببینید که چطور همیشه جر و بحث و قهر و قهرکشیش رونق داره! اون موقع تو دبیرستان می‌گفت: من؟ من یه شوهری بکنم همه دست به دهن بمونن و چه و چه. کلی خودش رو بالابالا می‌گرفت که دختر کدخدا هم نمی‌گرفت. حالا ببینید کجا شوهر کرده! من احتمال می‌دادم شوهرم هر آدمی ممکنه باشه و براش برنامه‌ریزی می‌کردم که این خودمم باید زندگیمو سر و سامون بدم. حالا این از زندگی من، اون از او».</span></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; color: #333333;">خاله‌خانباجی آدمی بود که خیلی‌ها منتظر بودند جواب مثبت بدهد تا سرتاپایش را طلا بگیرند. روزی که شوهرِ خاله‌خانباجی به خواستگاری آمد هیچ‌کدام فکر نمی‌کردیم «بله» بگوید. تحصیلات دانشگاهی نداشت و ظاهرش چنگی به دل نمی‌زد. مال و منال که هیچ از پوچ، خودش بود و یک حقوق ماهانه کم. ولی اهل خدا و پیغمبر بود و حلال و حرام سرش می‌شد. خاله خانباجی آجر روی آجر گذاشت و الان همه فکر می‌کنند روی گنج نشسته‌اند. خیرشان به همه می‌رسد و همیشه دست‌شان از هدایا برای این و آن پر است چه کوچک چه بزرگ.</span></p>
<p dir="rtl" style="text-align: justify;"><span style="font-size: 10pt; color: #333333;">شوهر خاله‌خانباجی با اینکه غریبه است، انگار سال‌هاست عضوی از این خانواده بوده. به قول خاله‌خانباجی هیچ کجا فهم و شعور را به عنوان اشانتیون ضمیمه مدرک نمی‌کنند. تو این مواقع ذات دخترانه‌ی ما دخترانِ خام و سرد و گرم‌نچشیده‌ی روزگار، سیاست و مدیریت خاله‌هانباجی را دور می‌زند و می‌گوید: «هعی! نه بابا! گپ بزن از پیشونی، بخت، اقبال، شانس&#8230;»</span></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/احتمال-می-دادم-شوهرم-هر-آدمی-ممکنه-باشه">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/احتمال-می-دادم-شوهرم-هر-آدمی-ممکنه-باشه#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://roshanakbentesina.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=657589</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
