وبلاگ

توضیح وبلاگ من

یکی از میان ما

نمی‌دانم دوستی‌های دانشگاه در چه حال و هوایی است. دانشجو نبودم. دانشگاه هم درس نخواندم. ولی جو طلبگی قشنگی داشتیم. بیست و پنج شش نفری بودیم. سال اول سه چهار نفر متأهل داشتیم و سال آخر سه چهار نفر مجرد. وسط ساعت‌های کلاسی بحث‌های دخترانه‌مان گل می‌کرد.

سال اول بحث‌ها حول خواستگار و سنجش اعتقاد و پایبندی‌اش به مسائل دینی بود. چند جلسه حرف بزنیم. چه سوالهایی بپرسیم. چطور بپرسیم. طولی نکشید که یکی یکی مهمترین «بله» را گفتند. سال دوم بحث‌ها در مورد شناخت نامزد بود. رفت و آمدها چطور باشد و چطور نباشد. چه بپوشند و چه نپوشند. سال سوم در مورد انتخاب آرایشگاه و آتلیه. سال چهارم در مورد «چی بپزیم»، خانه‌داری، همسرداری‌، انتخاب دکتر، سونو، زایمان، سزارین و اینها. بعد پیامکی هماهنگ می‌کردیم که فلانی بچه‌اش به دنیا آمد، کی برویم خانه‌شان؟ چند وقت بعد همین قرار و مدارها را برای دوست دیگرمان می‌گذاشتیم. همه یکی یکی مادر شدند. بعضی‌ها صاحب بچه‌ی دوم و بعضی‌ها بچه‌ی سوم. در شادی‌های همدیگر شریک بودیم. همه‌ی زندگی‌ها ساده و عاشقانه بود و هست. چیز به رخ کشیدنی نداشتیم.

امروز دوست داشتیم خانه مرضیه جمع می‌شدیم. مثل روزی که صاحب خانه شدند و مهمانشان شدیم. توی کوچه‌شان بودم. بهش زنگ زدم. «الو سلام مرضیه. میگم خونونتون اینیه که درش زنگ‌زده‌ است؟» خندید ‌و گفت: «زنگ‌زده نیست. رنگ نزده است. خودشه. بیا تو». امروز هم باید دوباره مهمانش می‌شدیم. بهش تبریک می‌گفتیم. برایمان دمنوش، میوه و شیرینی می‌آورد. بچه و سیسمونی‌اش را نشان‌مان می‌داد. برایمان از احساس مادرانه‌اش حرف می‌زد. ولی هیچ کدام از اینها نبود. خانه‌ی دوست دیگرمان جمع شدیم. همه گریان، همه غمگین، همه منتظر یک معجزه. دست به دعا، مناجات و دامان اهل بیت شدیم که خدا یک بار دیگر مرضیه را به زندگی برگرداند. وقتش نیست مرضیه با مرگ دست و پنجه نرم کند و همه بگویند: «امیدی نیست جز معجزه».

«خدایا! همه‌ی بچه‌ها تو بغل مادر بزرگ میشن. همه‌ی بچه‌ها اولین بار میگن «مامان». مگه نه اینکه بچه باید دو سال از شیر مادر بخوره، هر روز نگاهش به نگاه مادر بیفته، بهش لبخند بزنه، گریه کنه، مادر قربون صدقه‌اش بره، نازش رو بخره و بزرگش کنه. فرصت بده مرضیه اینها رو تجربه کنه. بچه‌ی مرضیه مادر می‌خواد، مادر». «مرضیه خیلی بدی! چرا بهمون نگفتی! چرا نذاشتی بفهمیم و ببینیمت! همه‌مون رو به هم ریختی. لطفا خوب شو. زنده بمون. دعوتمون کن. مثه دفعه قبل. از این روزهای کما رفتنت برامون حرف بزن و خدا رو شکر کن که هستی».

دوستان خوبم. ازتون می‌خوام همه دعا کنید معجزه‌ی خدا شامل حال دوستمون بشه. مرضیه یک روز هم بچه‌اش رو بغل نکرد. یکبار هم نبوسیدش. حالا هم بین مرگ و زندگیه. همه چیز فقط چند ماه اتفاق افتاد. فقط چند ماه. خیلی یهویی.

 

صنار بده آش، به همین خیال باش

سه نفر از گل‌دخترها را نشان کرده‌ام که اختصاصی برایشان وقت بگذارم و بشوند نیروی یگان ویژه‌ی خودم. چند روز پیش با کربلایی جلسه داشتم. حالا می‌گویم جلسه، فکرتان سمت اتاق جلسه و میز و دفتر و دستک و قرار قبلی و این قرتی بازی‌ها نرود. از این خبرها نیست. تو مسجد بودیم. کربلایی آمدند. من هم سعی کردم تنور نقد و داغ را بچسبم. البته باز فکر نکنید روی حصیر رنگ و رو رفته و از جنس نی نشستیم ها. یکی دو تا مبل پوسیده داریم که خدا می‌داند از کدام سمساری دهه‌ی پنجاه گرفته‌اند. البته مهم هم نیست. هر چه باشد اسمش «مبل» است. و لو اینکه وسطش مثل سیاه‌چاله گود باشد. خواننده‌های من چه می‌دانند چه شکلی است. قرار که نیست مبل‌های ما را ببینند. به هر حال برای جلسه، روی مبل نشستیم. نشستن روی این مبل‌ها نه به تریش (تریج) قبای من برمی‌خورد و نه به تریش قبای کربلایی. نمی‌دانم اصطلاح «تریش قبا» در گفتگویتان رایج هست یا نه. در خانه و گویش من هر روز جریان دارد. مثل اکسیژنی که هر لحظه با دم می‌فرستید داخل و با بازدم می‌دهید بیرون. راستی اگر قرار آدم است اکسیژنی را که می‌فرستد تو، دوباره بیرون بدهد مگر مرض دارد بدهد تو که بعد بخواهد بدهد بیرون؟ خب این چه کار لهو و لعبی است؟ تا حالا بهش فکر نکرده‌اید نه؟ اگر مشتبی اینجا بود جواب می‌داد: «یعنی اون عقل جلبکی‌ت نمی‌فهمه همین تکراره که باعث میشه زنده بمونی و بشی آینه‌ی دقِ من؟ فلسفه‌ی نماز هم همینه. ادامه‌ی حیات روح». حالا اینکه فلسفه‌ی نماز را چطور چسباندم به مُشتبی و اکسیژن و مبل و جلسه، یک راز است که بماند. (اگه نگم یه رازه، چطور این امور بی‌ربط را توجیه کنم؟). کجا بودم؟ آها، سکانس نشستن روی مبل‌های کذایی بودم. به دخترها گفتم بیایند و بنشینند. اخیرا توی مشورت‌ها و برنامه‌ریزی‌ها ازشان می‌خواهم حضور داشته باشند تا کم کم راه بیفتند. آخر جلسه خواستم بگویند چه چیزهایی دستگیرشان شد. یکیش گفت: «خانوم ما همه‌ش مونده بودیم که این خروجی چیه که شما هی میگین خروجی خروجی». همین الان تا یادم می‌آید، صورتم از خنده گل می‌اندازد. ما چند بار می‌گفتیم «خروجیِ کار» گفتم: «ببین! همون گُلِ سَرِ خودمونه. البته نه کِش مو و موگیر. یعنی ما تو این چند ماهی که مسجد بودیم چه گلی به سر بچه‌ها زدیم و از این به بعد قرار است چه گُل تازه‌ای بزنیم! یعنی چه دستاوردی داشته‌ایم و از این به بعد چه دستاوردی داریم!». گفتند: «آهااا». الهی بمیرم، دقیقا مثل شب قدر که به بچه‌ها گفتم: «تو این شب‌ها معنویت خودتون رو قوی کنید». علی گفت: «خانوم معنویت یعنی چی؟». من که حسابی دلم برای علی تنگ شده. شما چطور؟ (علی درونم می‌پرسد: «خانوم دلتون تنگ شده یعنی چِش شده؟»)

ته‌نوشت: شب قدر از بچه‌ها سوره‌ی قدر را می‌پرسیدم و از بقیه می‌خواستم تشویق کنند. نوبت کردن تشویق دخترها شد. گفتم: «بچه‌ها فلانی رو تشویقش کنید» پسرها گفتند: «صنار بده آش به همین خیال باش» بعد همه می‌خندیدند. تو جلسه به کربلایی گفتم تخته‌ی وایت‌برد لازم داریم. اگر پسرها حضور می‌داشتند، حتما می‌گفتند: «صنار بده آش به همین خیال باش».

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

«ای بابا»، «ای بابا»، «ای بابا». نمی‌دانید چه کسی برای اولین بار اصطلاح «ای بابا» را به کار برد؟ هر کسی بود، خدایش بیامرزد. خیلی وقت‌ها با یک «ای بابا» گفتن، می‌شود سر و ته همه چیز را به هم آورد. فقط وقتی تلفظ می‌کنید، حرف «یا» را حسابی بکشید. «الف» بابا را هم همینطور. به این شکل «اییییی باااااباااااااا». فکر نکنم فایده داشته باشد‌. باید تن صدای خودم باشد با آن کشش همیشگی. حیف که نمی‌شود تن صدا را به نوشتار تبدیل کرد. قبل از اینکه توی «ای بابا» خیس بخورم، بروم سر اصل مطلب.

در مراسم اختتامیه امروز، اعلی حضرت را جناب مهندس فلانی صدا زدند. منم که همیشه‌ی خدا کاسه‌ی گدایی‌به‌دست هستم که برای این و آن القاب پیدا کنم و در خط‌خطی‌هایم به کار ببرم. همان جا «مهندس» را نشان کردم که از این به بعد بنویسم «مهندس». چند پست قبل‌تر «کربلایی» را هم برای ایشان به کار بردم. «کربلایی»، «اعلی حضرت» و «مهندس». همین روزهاست که به مقام أبوالالقاب برسد. فعلا جناب «مهندس‌کربلایی‌اعلی‌حضرت» را نگه دارید تا به وقتش.

بعد از رو زدن به بالا دستی‌ها برای چیزی که حق خودم بود و نتیجه‌ی فعالیت خودم بود و برای ادامه‌ی فعالیت بهش نیاز داشتم و هیچ منفعت شخصی در آن نبود، پشیمان از رو زدن شدم. امروز که بهم زنگ زدند، بهشان گفتم: «از این به بعد تحت عنوان شما هیچ فعالیتی نمی‌کنم. من اگر بخواهم برای چیزی که حق خودم بوده التماس بکنم و آن را با تأخیر و نصفه نیمه بهم بدید، نخواستم. پس عزت نفس آدم چه می‌شود». نهایتش یک تابلو سفارش می‌دهم و بالایش می‌نویسم «به مجموعه‌ روشنک بنت سینا در اندیشه‌ی پرواز خوش آمدید». که هر کسی خواست تلفظش بکند، نفسش بند بیاید. در این حین، یکی دیگرشان چند بار آمدن پشت خطم که برای مراسم اختتامیه دعوتم کند. منم که از قبل به خاطر جناب «مهندس‌کربلایی‌اعلی‌حضرت» قصد شرکت کردن داشتم و ایشان دعوتم کرده بودند. لذا جواب مثبت دادم. فکر کن! تو عمرم دو نفر از این مسئولان با هم نیامده بودند پشت خطم. حس مهم بودن و دیده شدن بهم دست داده بود. ولی زمانی دیده شدم که انگیزه‌ و انرژی قبلا را ندارم. اعتقادم اعتقاد قبل نیست و حسابی بدبین شدم. تو اختتامیه همان آخر نشستم. با بغل دستی سر گپ و گفت باز شد. یکی دو بار عکاس و تصویربرداران را سوژه‌ عکس کردم برای اینستاگرامم که دارد تار عنکبوت می‌بندد.

اختتامیه که تمام شد، به خانه رفتم. بهم زنگ زدند که «دختر کجا رفتی؟ چرا خودتو نشون ندادی؟». به خودم گفتم: «هعی روزگار». قربان خدا بروم که قبل از این تغییرات هیچ کسی بهم نگفت: «روشنک، خدا قوت». روزی که برای مدتی فعالیتم تعطیل شد، هیچ کسی بهم نگفت: «روشنک کجا رفتی؟ مشکلی پیش اومده؟ کاری از دست ما برمیاد؟ چرا خودتو به ما نشون نمیدی؟». ولی حالا که خبرهای تغییر و تحول گوش به گوش می‌پیچد و به گوش مسئولین رسیده، گوشی روشنک زنگ می‌خورد که: «کجا زودی در رفتی؟ چرا خودتو نشون ندادی!».

این همه تغییرات مثبت، فقط و فقط نتیجه زحمت‌های آقای حاجی بود و همین مهندس زبان‌بسته که کلی غیبتش را می‌نویسم و نق می‌زنم. و الا من که هنوز آستین بالا نزده‌ام و ب بسم الله را نگفته‌ام.

در حال حاضر دلتنگ روزگار قدیمم هستم. روزی که گزارشی از فعالیتم در نشریه چاپ شد. روزی که در مشهد مردد بودند مرا انتخاب کنند، یا یکی دیگر را. روزی که با همه‌ی نپختگی خودمان، هدایای ناچیزی برای بیت رهبری فرستادیم. روزی که نامه‌ی رسیدن هدایا به دستم رسید و برای روزهای دیگرم. همه روزهایی که این اتفاق‌های کوچک افتاد و قابلیت وسیع شدن داشت ولی دیده نشد که بخواهد وسیع بشود یا نشود. روزهایی که نه آقای حاجی وجود داشت، نه جناب مهندسی، نه اختتامیه‌ای دعوت می‌شدم و نه کسی مشتاق دیدنم بود. روزی که رئیس قبلی خالصانه دوستم داشت، حمایتم می‌کرد و با دیدنش انگیزه می‌گرفتم. وقتی هم که رفت، دیگر محلی از اعراب پیدا نکردم. یادم باشد بهش زنگ بزنم و بگویم «کاش بودید و می‌دیدید که چقدر همه چیز دارد گل و بلبل می‌شود». همچنین یاد روزهایی که جلوی ایشان مثل ابر بهاری گریه می‌کردم بخیر باشد.

این روزها نه من روشنک قدیم هستم و نه این اشتیاق‌ها برای بودن و دیدنم خالصانه است. حالا که توجه مسئولین به اینجا جلب شده، نیازی به حضور من نیست. چون زیر سنگ هم که شده، سعی می‌کنند آدم این کار را پیدا کنند و می‌کنند. دوست دارم آخرین جمله‌های شاه ملعون در فرودگاه را بر زبان جاری کنم. «مدتیه احساس خستگی می‌کنم و…». بروم روستا پیش پدربزرگ و مادربزرگ. ساعت‌ها پیششان بنشیم و لحظه‌هایشان را ثبت و ضبط کنم. توی حیاطشان سبزی بکارم. تره، ریحان، شاهی، جعفری، تربچه، گوجه، خیار، بادمجان و غیره. صبح به صبح در قفسه مرغ و جوجه‌ها را باز کنم. بهشان آب و دانه بدهم. غروب که شد، همه را بشمارم ببینم هستند یا نه. بعد یک روز صبح با پدربزرگ بروم پیش فلان مسئول والامقام که سفارشم را بکند برای شغلی توی همان روستا و شهرستان. «اییی باااباااا روشنک! فعلا تا وقتی آقای حاجی و جناب مهندس هستند، بمان. اگر آنها رفتند، «نخود نخود هر که رود خانه‌ی خود»، تو هم برو. به شرط اینکه منتظر حضورت باشند. انتظار به معنای واقعی کلمه. چرا که آدم دوست دارد جایی برود که منتظرش باشند. نبودند هم فدای سرت. أَرْضُ اللَّهِ وَاسِعَةً».

 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی