رویای صادقه

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/11/28  •  ارسال نظر »

حس می‌کنم رویای صادقه دیدم. داره عین همون که گفتم تعبیر میشه. برای دو نفر تعریفش کردم. اما کاش نمی‌کردم. جو گیر شدم دیگه. گفتم بهشون بگم که بدونن ما هم #بعله و یک #خبرایی هست. الان می‌گم کاش نگفته بودم. من موندم چرا اینقدر حرف می‌زنم و فکر می‌کنم؟ همین میشه دیگه. 

اشتراک گذاری این مطلب!

طی می‌شه

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/11/28  •  ارسال نظر »

 روزی که من اومدم همه کاره آقای بیب بود. الان شده آقای مخابراتی. من که فقط به خاطر آقای بیب اومدم. ایشون نباشن منم نیستم. حالا یعنی کار این مخابراتیه، کار بیبه! نکنه ایشون دارن منو امتحان می‌کنن و توانایی‌هام رو می‌سنجن! بهتره بهشون بگم اگر اینطوره، این کار رو نکنن. چون حس خوبی بهش ندارم. باعث می‌شه تردید کنم. دختر فعلا بی خیال این حرف‌ها شو! بذار همه چی راه خودش رو طی کنه. بذار توانایی‌هات رو بسنجن. چکار به این کارا داری؟ تو کار خودت رو بکن. اینها که مهم نیست. نه بیب نه مخابراتی. مهم خروجی کاره. این روزها هم یکی بعد از دیگری طی می‌شه. والا به خدا

اشتراک گذاری این مطلب!

أنت الذی ...

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/11/28  •  ارسال نظر »

همینه دیگه! وقتی حجم کارها مثل بهمن آوار می‌شه روی سرت، فقط یه ذهن آشفته برات ایجاد می‌شه. نمی‌فهمی به چی فکر می‌کنی. به خودت و هدفت و آدم‌ها شک می‌کنی. نمی‌دونی که رئیسه کی معاون! چی خوبه چی بد! باید بمانی، یا بروی! حتی نمی‌دونی عکس العملت باید چی باشه؟ حرف بزنی یا نه! فقط می‌مونه یه وبلاگ که تصمیم می‌گیری چرندیات رو هی بنویسی تا بلکه نصف شبی خوابت ببره.

در کل حس خیلی دارم. خدا را شکر. فقط از یه چیزی ناراحتم. همین حالا هم که دارم می‌نویسمش اشکم در اومده. و اون اینه که من واقعا شایستگی خیلی از توفیقات را ندارم و خیلی از خودم و خدایم شرمنده‌ام. 

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 66

 
 
شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)