کدام فصل را خوانده‌ای؟

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/09/01  •  ارسال نظر »

روزی که چند نفر مسلح به خانه‌ی ملت در تهران حمله کردند، من با ترس و لرز در خیابانهای شیراز قدم می‌زدم. هر آن تصور می‌کردم که الان چند نفر مسلح مرا با تیر می‌زنند یا خودشان را در چند قدمی‌ام منفجر می‌کنند.

آن هفته یک برنامه‌ای در مسجد سر کوچه برگزار شد. یادم نیست چه برنامه‌ی عبادی‌ای بود. ولی آن چند نفر نظامی را که اطراف مسجد قدم می‌زدند تا همیشه به یاد دارم. نه فقط اطراف مسجد ما، که در همه‌ی مکان‌های مذهبی انگار حکومت نظامی بود.

با مقایسه‌ی ترس آن روز خودم و سردار سلیمانی یادم به تفسیر سوره‌ی احزاب افتاد که سال پیش خواندمش. گروهی از منافقان و افراد ضعیف الایمان با دیدن تعداد زیاد و لشکرِ بزرگِ دشمنان در جنگ احزاب، چنان ترسیدند که به یکدیگر گفتند: « خدا و رسولش مسلمانان را گول زد. به زودی اسلام از بین می‌رود و اثری از دین باقی نمی‌ماند» محمد وعده داد که اسلام بر همه‌جا پیروز می‌شود. مگر می‌شود جلوی این دشمنان ایستادگی کرد و شکست نخورد؟ ولی امثال سردار سلیمانی‌ها با دیدن احزاب دشمنان، ایمان‌شان به پیامبر بیشتر شد و گفتند این همان وعده‌ای است که پیامبر به ما داد.

ما با شنیدن اسم داعش خیلی ترسیدیم. ولی سردار و نیروهای مؤمن انقلابی‌اش، همانها که هر روز تهمت‌‌های من و شما روانه‌ی کوی‌شان می‌شود، تا قلب این نیروهای درنده‌خو رفتند و جنگیدند. هیچ هراسی به خود راه ندادند. به وعده‌ای خدا یقین داشتند و پیروز شدند. فرقمان در میزان یقین به وعده‌های خداوند است. كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإذْنِ اللَّهِ واللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ، بسا گروهی اندک بر گروهی بسیار به اذن خداوند پیروز شدند. و خدا با صابران است. فرق‌ دیگر ما در این است که آنها در کتاب کربلا فصل مسلم‌ها، حُرها، عباس‌ها و علی اکبرها را حفظ کردند. و ما فصل عمربن سعد‌ها و وعده‌های بزک شده‌ی عبیدها و یزید‌ها را. 

ته نوشت: کسی می‌داند تلاش کدام دیپامات منجر به نابودی داعش شد؟

 

اشتراک گذاری این مطلب!

مبارزه به سبک کودکی

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/08/30  •  2 نظر »

آن روزهایی که بچه بودم! همان وقتی که خیلی بچه بودم! منظورم همان موقعی است که نوزاد بودم! یک نوزادِ کوچولو موچولو و بانمک. آن روزها نه راه رفتن بلد بودم و نه حرف زدن. تا یاد گرفتم راه بروم، خیلی زمین خوردم. تا یاد گرفتم حرف بزنم، دیگران بهم خندیدند. هر وقت زمین می‌خوردم، بلند می‌شدم. هر وقت کلمه‌ای را اشتباه می‌گفتم، باز تکرار می‌کردم. از رو نمی‌رفتم. آنقدر بلند شدم و تکرار کردم، تا هم راه رفتن یاد گرفتم، هم حرف زدن. اگر برای سرگرمی مانعی سر راهم می‌گذاشتند، از رویش رد می‌شدم. اگر نمی‌توانستم، از زیرش رد می‌شدم. باز اگر نمی‌توانستم، مانع را دور می‌زدم. یک مبارز به تمام معنا بودم.

این روزها کوچولو موچولو نیستم. اما شجاعتم کوچولو موچولو شده. اگر زمین بخورم، همانجا می‌نشینم. اگر بهم خندیدند، ساکت می‌شوم. اگر مانعی سر راهم دیدم، فقط به بزرگی‌اش نگاه می‌کنم.

الان که دارم برای شما می‌نویسم، کودک درونم می‌گوید: «روشنکی! یادت میاد بچه بودی و هی زمین می‌خوردی و هی بلند میشدی؟ یادت میاد همه بهت میخندیدن و تو آنقدر تکرار کردی تا واژه‌ها رو یاد گرفتی؟ یادت میاد اگر مانعی سر راهت بود، دورش می‌زدی؟ تو هنوزم همونی هستی که بودی. دوباره بلند شو، دوباره تکرار کن، دوباره دور بزن. مبارزه‌ی کودکی‌ات را از سر بگیر»

اشتراک گذاری این مطلب!

من فرمانده شما هستم

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/08/29  •  2 نظر »

وقتی جایی را می‌بینی که یک سری خلأهایی وجود دارد و دست به کار می‌شوی، فرمانده آنجا هستی. چه حقیقتا فرمانده باشی و چه نباشی. چه تو را فرمانده بدانند و چه ندانند. این الفاظ و القاب مهم نیستند. مهم آن عمل توست. مهم بطن کار و نیت است. 

شب‌های محرم می‌رفتم مسجد. بعد از چند شب، جمع‌شان کردم و گفتم از این به بعد یکشنبه‌ها در مسجد برایشان برنامه دارم. ابتدا یکی دو نفر بودند. گاهی من می‌رفتم ولی هیچ کسی نبود. در مسجد می‌نشستم و بهشان زنگ می‌زدم که بیایند. فقط یک نفر می‌آمد. با همان یک نفر شروع می‌کردم. محله‌ی جالبی نبود. از هر کسی که می‌خواستم به کمکم بیاید، تا اسم محله را می‌آوردم نمی‌آمدند. بعضی‌ها هم که انگیزه و درد این چیزها را نداشتند. رفته رفته بچه‌ها عادت کردند که بیایند. بعد از مدتی دوستانشان را هم آوردند. بچه‌ها از هر کسی بهتر محله را می‌شناسند. در جمع کردن نیرو از هر استادی استادترند. به وسیله‌ی آنها اخبار مسجد خیلی زود در محله می‌پیچد. وجود من در مسجد، از این قبیل خبرها بود. از همان روز اول گفتم: «من فرمانده شما هستم» (پاییز ۹۲)

اشتراک گذاری این مطلب!

1 3 4 5 ...6 ...7 8 9 10 11 12 ... 14

 
 
فراخوان چی شد طلبه شدم