موضوع: "زنان و خانواده"

نقش بانوان در جهت حمایت از کالای ایرانی

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1397/02/26  •  ارسال نظر »

زنان علاوه بر اینکه مدیر امور داخلی خانه هستند، مسئول امور مالی و خرید هم هستند. با نگاه نافذشان بازار را مثل کف دست می‌شناسند. بارها و بارها مغازه‌هایی را نشان می‌کنند که بروند برای شوهر، فرزند، خواهر، برادر، پدر و مادر و دیگران آنچه را که نیاز دارند بخرند. بعضا در این موارد به همدیگر مشاوره حضوری و غیر حضوری می‌دهند که فلان چیز را از کجا گرفته‌ای؟ یا فلان چیز را از فلان جا بگیر و به جای فلان چیز، فلان چیز را بگیر؛ هم به صرفه است و هم جنسش حرف ندارد. زنان بیشتر از هر عضو دیگری در خانواده با وسایل خانه و مایحتاج آن سر و کار دارند و انواع و اقسام مارک‌ها را می‌شناسند. طبیعی است که این مهارت‌ها را بهتر از دیگران داشته باشند‌ و پیچ و خم همه چیز دستشان باشد. زنان پیش قدم‌ترین فردی است که گردش اقتصاد خانواده و تا حدی اجتماع در دستان اوست.

امور خانواده باید با کالای ایرانی بچرخد یا خارجی؟ زنان تصمیم می‌گیرند که کدام یک باشد و کدام یک نباشد. زنانِ با سیاست و آینده‌نگر ترجیح می‌دهند از کالایی استفاده کنند که به دست شوهران و پدران خود آنها ساخته می‌شود. با توجه به شرایط کنونی و معضل اشتغال جوانان‌مان، کافی است ما زنان همت کنیم و برای تولیدات داخلی کشورمان ارزش قائل باشیم و رُک و پوست‌کنده به هر چیزی که «مِید این خارج» است «نه» بگوییم.

 

یکی مثل من در من

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1397/02/08  •  1 نظر »

تا حالا یک زن باردار بدویار از نزدیک ندیده بودم. فکر می‌کردم این همه ادا و اطوار مال تو فیلم‌هاست. از اطرافیان هر که را می‌دیدم زودی بچه‌شان به دنیا می‌آمد و ما متوجه نمی‌شدیم که نه ماه می‌گذشت. فقط وقتی هم‌بازی بچگی‌هایم باردار شد، دست روی شکمش می‌گذاشتم و لگد زدن بچه را حس می‌کردم. خیلی جالب بود. جالبترین چیزی که می‌شود توی دنیا حس کرد. بچه تو شکم او بود، من تو پست خودم نمی‌گنجیدم. فکر کن! یک موجود زنده توی شکمت باشد و هی قِل بخورد و زیر و رو بشود! کنجکاو می‌شدم بدانم چطور روز را به شب می‌رساند و چکار می‌کند.

حالا ازش می‌پرسم «الان چه حسی داری؟» جواب دندان گیری بهم نمی‌دهد. انتظار دارم ساعت‌ها بنشیند و از احساس عاشقانه‌ی یک مادر به فرزند حرف بزند. زبان حال تک تک سلول‌ها و کرومزوم‌هایش را بهم بگوید. ولی فقط جواب می‌دهد: «ای وااااای، هیچ حسی ندااارم، فقط از همه چیز بدم میاااد، الانه که بالا بیارم». آدم اینقدر بی‌ذوق و بی‌احساس! واقعا که.

اگر من بودم، دست روی شکمم می‌گذاشتم و برای بچه‌ام قصه‌ی هزار و یک شب تعریف می‌کردم. می‌دانم روزی که اتفاق بیفتد، آنقدر این کار را تکرار می‌کنم که دستم روی شکمم خشک می‌‌شود. قبلا تجربه داشتم. زمانی که بچه بودم، کلی بچه به دنیا آوردم و زن دادم و شوهر دادم. به چشم خودم می‌دیدم که بچه‌ها بزرگ می‌شدند و سراغی از من نمی‌گرفتند و من ساعت‌ها چشم به در می‌دوختم تا یکی‌شان از در بیاید تو. با این وجود، روز‌های بعد باز من و فاطمه بچه به دنیا می‌آوردیم، شیر می‌دادیم، زن می‌دادیم، شوهر می‌دادیم و باز چشم‌مان به در بود تا بیایند و احوالی از ما بپرسند. هر چقدر بچه‌هایمان بی‌وفا باشد، اگر نباشند انگار نیمی از وجودمان نیست و اگر برگردیم به عقب، دوست داریم مادر بشویم.

 

1 3 4 5

 
 
چرا امام حسین (ع) تنها ماند؟