وبلاگ

توضیح وبلاگ من

موضوع: "زنان و خانواده"

نقش بانوان در جهت حمایت از کالای ایرانی

زنان علاوه بر اینکه مدیر امور داخلی خانه هستند، مسئول امور مالی و خرید هم هستند. با نگاه نافذشان بازار را مثل کف دست می‌شناسند. بارها و بارها مغازه‌هایی را نشان می‌کنند که بروند برای شوهر، فرزند، خواهر، برادر، پدر و مادر و دیگران آنچه را که نیاز دارند بخرند. بعضا در این موارد به همدیگر مشاوره حضوری و غیر حضوری می‌دهند که فلان چیز را از کجا گرفته‌ای؟ یا فلان چیز را از فلان جا بگیر و به جای فلان چیز، فلان چیز را بگیر؛ هم به صرفه است و هم جنسش حرف ندارد. زنان بیشتر از هر عضو دیگری در خانواده با وسایل خانه و مایحتاج آن سر و کار دارند و انواع و اقسام مارک‌ها را می‌شناسند. طبیعی است که این مهارت‌ها را بهتر از دیگران داشته باشند‌ و پیچ و خم همه چیز دستشان باشد. زنان پیش قدم‌ترین فردی است که گردش اقتصاد خانواده و تا حدی اجتماع در دستان اوست.

امور خانواده باید با کالای ایرانی بچرخد یا خارجی؟ زنان تصمیم می‌گیرند که کدام یک باشد و کدام یک نباشد. زنانِ با سیاست و آینده‌نگر ترجیح می‌دهند از کالایی استفاده کنند که به دست شوهران و پدران خود آنها ساخته می‌شود. با توجه به شرایط کنونی و معضل اشتغال جوانان‌مان، کافی است ما زنان همت کنیم و برای تولیدات داخلی کشورمان ارزش قائل باشیم و رُک و پوست‌کنده به هر چیزی که «مِید این خارج» است «نه» بگوییم.

 

یکی مثل من در من

تا حالا یک زن باردار بدویار از نزدیک ندیده بودم. فکر می‌کردم این همه ادا و اطوار مال تو فیلم‌هاست. از اطرافیان هر که را می‌دیدم زودی بچه‌شان به دنیا می‌آمد و ما متوجه نمی‌شدیم که نه ماه می‌گذشت. فقط وقتی هم‌بازی بچگی‌هایم باردار شد، دست روی شکمش می‌گذاشتم و لگد زدن بچه را حس می‌کردم. خیلی جالب بود. جالبترین چیزی که می‌شود توی دنیا حس کرد. بچه تو شکم او بود، من تو پست خودم نمی‌گنجیدم. فکر کن! یک موجود زنده توی شکمت باشد و هی قِل بخورد و زیر و رو بشود! کنجکاو می‌شدم بدانم چطور روز را به شب می‌رساند و چکار می‌کند.

حالا ازش می‌پرسم «الان چه حسی داری؟» جواب دندان گیری بهم نمی‌دهد. انتظار دارم ساعت‌ها بنشیند و از احساس عاشقانه‌ی یک مادر به فرزند حرف بزند. زبان حال تک تک سلول‌ها و کرومزوم‌هایش را بهم بگوید. ولی فقط جواب می‌دهد: «ای وااااای، هیچ حسی ندااارم، فقط از همه چیز بدم میاااد، الانه که بالا بیارم». آدم اینقدر بی‌ذوق و بی‌احساس! واقعا که.

اگر من بودم، دست روی شکمم می‌گذاشتم و برای بچه‌ام قصه‌ی هزار و یک شب تعریف می‌کردم. می‌دانم روزی که اتفاق بیفتد، آنقدر این کار را تکرار می‌کنم که دستم روی شکمم خشک می‌‌شود. قبلا تجربه داشتم. زمانی که بچه بودم، کلی بچه به دنیا آوردم و زن دادم و شوهر دادم. به چشم خودم می‌دیدم که بچه‌ها بزرگ می‌شدند و سراغی از من نمی‌گرفتند و من ساعت‌ها چشم به در می‌دوختم تا یکی‌شان از در بیاید تو. با این وجود، روز‌های بعد باز من و فاطمه بچه به دنیا می‌آوردیم، شیر می‌دادیم، زن می‌دادیم، شوهر می‌دادیم و باز چشم‌مان به در بود تا بیایند و احوالی از ما بپرسند. هر چقدر بچه‌هایمان بی‌وفا باشد، اگر نباشند انگار نیمی از وجودمان نیست و اگر برگردیم به عقب، دوست داریم مادر بشویم.

 

شاهکار زنان

نوک دماغ بالا دادن دارد خیلی سریع تو فک و فامیل ریشه دوانده. دختر و پسر هم حالیش نیست. خاله داشت می‌گفت که اگر دخترخاله بخواهد دماغش را عمل کند حاضر است بهش پول بدهد. دختر خاله تو این فکر بود که اگر خاله روزی روزگاری پول داد، خرج جای دیگر صورتش کند. با آرنجم می‌زنم به پهلوی مامان و با چشم خاله را نشانه می‌روم که «ببین، از خاله یاد بگیر». من و آن یکی دختر خاله بیشترین دغدغه‌مان چاقی و لاغری است. می‌گوید: «اگر فقط دو کیلو وزن زیاد کنم دیگه هیچ غمی ندارم.» بهش می‌گویم: «بدبخت وقتی عروسی کنی، چاق می‌شی. خود به خود وقتی بچه بیاری هم چاق می‌شی. اگر از الان بخوای چاق شی، بعدا زشت می‌شی». می‌گوید: «پس فقط کمی دور کمرم چاق بشه، خوبه». بهش می‌گویم: «اتفاقا قشنگی آدم به کمر باریک بودنه». حرصش در می‌آید و می‌گوید: «پس من چِمه که همه بهم می‌گن لاغری؟» می‌گویم: «عزیز بی‌خیال. یه گوشِت در باشه و یه گوشِت دروازه. من خیلی وقته که دوست دارم فقط لاغر باشم. دیگه تو فکر چاق شدن نیستم. چاق بشی، زشت می‌شی». بعد یادم به آن دوست ارومیه‌ای می‌افتد که وقتی مرا دید به جای اینکه بگوید: «تو چقدر لاغری؟ گفت تو چقدر ظریف المصوری!». الحق که ارومیه‌ای‌ها خوش کلام‌ و خوش سلیقه‌اند. گفتم: «ببین تو لاغر نیستی، ظریف المصوری. چی از این قشنگ‌تر». تو این گپ و گفت‌ها تصمیم گرفتیم از این به بعد خودمان را ببندیم به ژله و سیب زمینی آبپز.

خودم را تو آینه دیدم. با انگشت گوشه‌ی پلک‌ها را بالا بردم. اگر کمی بالاتر برود چشم‌ها بادمی‌تر و زیباتر می‌شود. دماغ را کمی سربالایی و بعد چپ و راست کردم. گوشه‌های لب را جابه‌جا کردم و گونه‌ها را. لبخند زدم جهت بررسی خنده و دندان و فک و غیره. این‌ها درمان دارد، لک و کک مک‌ها را چه می‌توان کرد؟! تو این فکر بودم که نکند از خود راضی بودن باعث بشود از قافله عقب بیفتم. برای همین همه چیز را خوب وارسی کردم تا عیوب را ببینم و در جهل مرکب نمانم. نوچ. خوشم نمی‌آید. از این دغدغه‌ها که بخواهم محصور در پوست و صورت باشم خوشم نمی‌آید. یک روزی لب‌های کوچولو مد بود و این روزها لب‌هایی کذایی. خدا می‌داند فردا چه چیزی بورس شود. خوشم نمی‌آید که بخواهم هر روز خودم را با مد امروز و فردا ست کنم. مد باید با من ست بشود. اینها چه خوب و چه بد دغدغه‌های دخترانه است. از دخترانه بودن راضی‌ام. حتی از دغدغه‌هایش و ساعت‌ها تو آینه سبز شدن و غصه‌ی یک جوش روی صورت را خوردن. با این وجود برایم جا نمی‌افتد که چطور نهایت آمال و آرزوهای یک دختر یا یک زن باید دماغ فندقی و لب‌های گوجه‌ای باشد. 

از اینها گذشته دارم زوم می‌کنم روی تاریخ که ببینم بزرگترین و با کمالات‌ترین زنانی که توانسته‌اند شاهکار کنند چه کسانی‌اند! شما کسی را می‌شناسید؟ در تاریخ یا در اطراف خودتان! کی و چرا؟

 
جنین خوش اخلاق من