وبلاگ

توضیح وبلاگ من

موضوع: "لُـر نــوشـت"

حوالی زندگی یک کشاورز

صبح با صدای خروس‌مان از خواب بیدار می‌شویم. مامان نان و غذایی در دستمالی می‌بندد و به دست بابا می‌دهد. بابا می‌رود توی باغ. غروب که می‌شود، صدای جیغ کشیدن‌های پرستوها و جیک جیک گنجشک‌ها کل روستا را پر می‌کند. این موقع بابا از باغ برمی‌گردد. البته صدای موتورش زودتر از خودش به خانه می‌رسد. زیر درخت گردوی وسط حیاط‌مان، جای همیشگی موتور باباست. مامان بهش می‌گوید: «موتور سرخی». باک سرخ رنگی دارد. بعد با آفتابه‌ی آب گرمی که مامان آماده کرده روی سکو دست و پای خاکی‌اش را می‌شوید.

«سرِ زمین رفتن» را از زمانی که پستونک به دهان داشتم تجربه کردم. مامانم مرا با چادر به پشت می‌بست و همپای پدرم یا توی باغ بود یا توی زمین. الان فقط باغ انگور داریم. قدیم‌ترها باغ سیب‌ترش و گلابی هم داشتیم. زمانی که شیرخواره بودم، باغ سیب ترش و گلابی‌ها از بین رفتند. قدیم‌ترها زمین‌مان در بهار گندمزاری سرسبز بود و تیرماه گندمزاری طلائی رنگ. الان به خاطر خشکسالی زمین‌مان پر شده از نهال انجیر و بادام و گردو. هنوز ثمری نشده‌اند. خدا کند بشوند. قدیم‌ترها گاو و بز و گوسفند هم داشتیم. البته خودِ خودمان نداشتیم. پدربزرگم داشت. از خدم و حشم آن روزها، الان فقط مرغ و جوجه داریم. همسایه روبرویی‌مان هنوز گله‌هایش را دارد. قدیم‌ترها کنار رودخانه‌مان، زیر همان درخت‌های سیب‌ترش، سبزی، گوجه، بادمجان، خیار و کلی چیزهای دیگر سبز می‌کردیم. نخود و عدس و غیره را هم می‌کاشتیم. الان هیچ کدام را نداریم. شالیزار آن یکی پدربزرگم هم خوابیده. البته کلا هم نخوابیده، هنوز مورچه‌ها در آن برو و بیایی دارند.

از زمانی که چشم باز کردم و پدرم را دیدم و توانستم قصه‌ی آباء و اجدادم را با گوشم از زبان مادربزرگم بشنوم، فهمیدم «کشاورز بودن» ارثیه‌ی شغلی و خانوداگی ماست. اگر قدیم‌ترها مهمان ما می‌شدید و هر چیزی که در خانه‌ بود را می‌دیدید، می‌فهمیدید همه یا دست رنج بابا بوده یا مامان. هیچ سوپری و مغازه نداشتیم. کلی احساس عزت می‌کردیم. لنگ پول و حقوق آخر ماه نبودیم.

در این سالها نه دست‌های پینه بسته‌ی پدرم دیده شد، نه باغ انگورش، نه زمین کشاورزی‌اش و نه توان و ظرفیتش. هنوز پدرم باید به این در و آن در بزند تا محصولاتش را به دلال برساند و چک بگیرد برای چند ماه دیگر که با کلی خواهش بخواهیم حسابشان را پر کنند تا چک پاس شود و آنها چهار برابر جلوی روی خودمان بفروشند. شهرنشین‌ها و حقوق نجومی‌ها چه می‌دانند «حمایت از کالا و سرمایه‌ی ایرانی» چه مفهومی دارد! آنهایی که مزه‌ی دست رنج یک کشاورز را نخورده‌اند و عرقش را ندیده‌اند و تا بوده چشم‌شان به واردات گرم بوده و دل‌شان به آنور مرزها خوش بوده، شعار سال را هم نمی‌فهمند. فقط من و پدرم و استخوان پوسیده‌ی اجدادم می‌فهمیم.

شاعر نامی از قوم لر

پی‌نوشتی باشد بر پست قبل. اولین کاری که برای شهدا کردم، برمی‌گردد به سالها پیش. همان سالهایی که اول راهِ دیوانگی بودم. به خودم به عنوان یک «شاعر نامی» نگاه می‌کردم که یک روزی مثل فروغ فرخزاد کتاب شعرم چاپ می‌شود و همه شعرهایم را می‌خواند.  هفته‌ی دفاع مقدس بود. تو مسجد برنامه داشتیم. یک شعر نیمه بلند بالایی درباره شهدا گفتم و ظهرش یا فردایش در مسجد جلو ملت آن را خواندم. اولین بارم بود پشت میکروفن می‌رفتم و جلوی جمعیتی هر چند اندک، حرف می‌زدم. آن هم نه حرف زدن، بلکه شعر می‌خواندم. البته بلا تشبیه شعر که به قول امروز خودم بیشتر شِر و وِر بود تا شعر. از همین شعر نوهایی که هر کسی این روزها می‌گوید. روزهایی بود که زده بودم تو خط دینی شعر گفتن. بعد از مدتی هم شعرهای قبلی و به تعبیری، آنورآبی را پاره کردم. البته خیلی هم آنور آبی نبود. آنوردینی بود. یادش بخیر. خاطره خوبی بود. آن روز خیلی احساس غرور می‌کردم و خوشحال بودم. هر چند تعریفی نداشت. ولی برای یک دختر نوجوان در اندیشه‌ی پرواز، چیز جالبی بود. الان فقط دوست دارم فیلم آن روز به دستم بیاید. با آن قیافه و صدا. این مواقع، شعر و ملت و غیره مهم نیست. آنچه برایم حیاتی است، این است که بفهمم قیافه و صدایم خوب بوده یا نه! خوب خوانده‌ام یا نه! هر چند که از بچگی، با واژه شهید و شهادت انس داشتم و اولین مفهوم دینی که یاد گرفتم همین بود. 

بِرِشمون

از بچگی این واژه را زیاد شنیدم. همین الان هم وقتی مامان بهم می‌گوید کاری را انجام دهم، در جواب می‌گویم: «نیتَرُم» می‌گوید: «مَ برشمون زَته که نیتری!». حالا همه دور هم نشسته‌ایم. می‌گویم: «مانی برشمون چنه؟». مرا می‌پیچاند. قشنگ مشخص است که خودش هم نمی‌داند «برشمون» چیست. بابا نشسته بالای سر آتنا و بهش نگاه می‌کند که تو خواب ناز است. می‌گویم: «بابا برشمون چِنه؟» می‌گوید: «سیچه ایپُرسی؟» می‌گویم: «ایخُم معنیشَ بنویسُم، تو بگو چنه». بابا هم کلی حرف تو حرف می‌آورد و آخرش نمی‌گوید برشمون چی هست. بقیه مهمان‌ها را هم به چالش کشیدم. هیچکدام معنی برشمون را بلد نیستند. فقط کاربردش را بلدند.  برشمون آن چیزی است که معمولا تو کمر افراد می‌زند و نمی‌توانند کاری انجام دهند. حالا اینکه «آن چیز» دقیقا چیست را هیچ کسی نمی‌داند. «مگه برشمون زدتت؟» یا «مگه برشمون زده تو کمرت که نمی‌تونی». الان چندتایی آدم کنارم نشسته‌اند که نماز نمی‌خوانند. فکر کنم همه را برشمون زده باشد…

 
ایده های درآمد زا