وبلاگ

توضیح وبلاگ من

موضوع: "داسـتـانـک"

مثل شهادت جدش

«بابا امشب می‌ری مسجد جامع؟ نمی‌شه نری؟»

«بله دخترم، نمی‌تونم تو خونه باشم. دلم بی‌قراری می‌کنه. منتظرم هستن، نمیشه نٙرم.»

بابا رفت مسجد جامع. دل من بی‌قرارتر از دل بابا بود. بی خود نیست که همه می‌گویند شبیه او هستم. حتی بی‌قراری‌هایمان هم شبیه هم‌ است. این وقت‌ها می‌گویم کاش بابا روحانی و سید نبود. کاش این همه خطر دور و برش نبود. بعد زبانم را گاز می‌گیرم و هزار بار استغفرالله می‌گویم. می‌گویم غلط کردم خدا. به خودم گفتم امشب شب نزول رحمت و ملائکه است. همان‌ها هم حافظ بابا هستند. هر چه پیش آید خیر است. به خودم دلداری می‌دادم بلکه آرام بشوم. هنوز جای زخم‌های شکنجه‌ی قبلی بابا روی تنش بود. آنها را چطور از یادم ببرم؟

بابا که رفت سجاده‌ام را پهن کردم. اعمال شب قدر را آنقدری که حواس‌پرتی‌ام اجازه می‌داد انجام دادم. دو ساعتی گذشته بود که در را محکم کوبیدند. مفاتیح را گذاشتم روی سجاده و دویدم سمت در.

«سید رو با تیر زدن، نگران نشین، بردنش بیمارستان. سوار شین بریم.»

با همان چادر نماز رفتم. جلوی بیمارستان شلوغ بود. همه داشتند گریه می‌کردند. وقتی رسیدم همه ساکت شدند. فقط پچ پچ و نوچ نوچ‌هایشان را شنیدم. بتول خانم آمد جلو، بغلم کرد.

«الهی قربونت برم دخترم، داغ مادرت کم بود، حالا با داغ پدرت می‌خوای چه‌ کار کنی؟ خدا خودش انتقامش رو از این شمرصفتا می‌گیره.»

پاهام شل شد. خبر را نشنیدم، خبر خورد به سرم. محکم خورد به سرم. سرم داغ شد. از آنجا به بعدش یادم نیست. فقط از وقتی شنیدم گلوله دقیقا وسط سر بابا خورده، یک چیزی توی سرم درد می‌گیرد. تیر می‌کشد. گفتم که همه می‌گویند شبیه او هستم.

داستان‌های ناتمام

یکی بود یکی نبود. یک ماهی سیاه کوچولو بود. دوست داشت برود و برود و برود، تا به دریا برسد. او باید از پارچ کوچکتر تمرین شنا می‌کرد. وقتی شناگر ماهری شد، بپرد توی پارچ بزرگتر. از پارچ بزرگتر بپرد تو پارچ بزرگترین. و به همین ترتیب، تا به دریا برسد. ماهی سیاه کوچولو وارد یک پارچ آب شد. یک پارچ بلوری، شفاف و قشنگ. شناگری یاد گرفت. از آنجا رفت و رفت و رفت، سر از یک لیوان آینه کاری شده‌ی براق و قشنگ درآورد. ماهی سیاه کوچولو با خودش گفت: «وای اینجا چقدر بزرگه! چقدر خوبه!».  ولی او نمی‌دانست که این لیوان شبیه پارچ است و واقعا یک پارچ بزرگتر نیست. این خاصیت آینه کاری‌هاست که به لیوان وسعت داده. او وقتی به این قضیه پی برد، غمگین شد. ماهی سیاه کوچولو صدای همهمه‌ای شنید. گوش‌هایش را تیز کرد. ماهی‌های دیگر لیوان داشتند از یک دکمه‌ی مخفی حرف می‌زدند. دکمه‌ای که پشت یکی از این آینه‌‌ها مخفی شده بود. اگر آینه‌ها را بشکنند، پیدایش کنند و همگی با هم آن را فشار بدهند، لیوان بزرگتر می‌شود. به همان اندازه‌ای که ماهی سیاه کوچولو و دیگران دلشان می‌خواست. ۹۶/۱۰/۲۵

زنان نادیده

بهش خبر دادند که به روستا حمله کرده‌اند. سلما دستپاچه شد. صدای ناله‌ی زن‌ها در راهروی بیمارستان پیچیده بود. سر کودک را که پانسمان کرد به نور گفت باید برود روستا و مادرش را بیاورد. 

سوار ماشینش شد و به طرف روستا رفت. آمبولانس‌ و ماشین‌هایی از کنارش رد می‌شدند و به شهر می‌رفتند. نزدیک روستا که رسید، دید جمعیتی پرچم به دست جلوی صهیونیست‌ها ایستاده‌اند. عده‌ای از زن‌ها دور هم نشسته بودند و گریه و زاری می‌کردند. سلما ماشینش را کنار زد و رفت قاطی آنها. از زن‌ها سراغ مادر پیرش را می‌گرفت. از این زن به سمت آن یکی می‌رفت و جواب درست و حسابی نمی‌شنید. آنها را از روستا بیرون کرده بودند و حالا روستا در محاصره بود. کنار یکی از زن‌ها انگار زانوهایش شل شد و نشست زمین. سرش را به سمتی که زن اشاره می‌کرد، چرخاند. چند جسد بودند که عده‌ای دورشان نشسته بودند. سرش را به طرف جلو برگرداند و به سربازها خیره شد. پرچمی را از دست کناری‌اش ‌کشید، بلند ‌شد و به طرف صهیونیست‌ها ‌دوید. هیچ‌ کس نمی‌توانست جلویش را بگیرد. گلوله‌ها انگار به او اصابت نمی‌کردند. سلما همچنان بی توجه جلو می‌رفت. کمی جلوتر خورد زمین. رد خون لباس‌های سفیدش را سرخ کرده بود.

سلما و مادرش در نزدیکی مکانی دفن شدند که از طرف سازمان ملل برای دفاع از حقوق زنان تأسیس شده بود.

 
روز دختران