معما

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/10/22

داشتم به ترتیب آرشیو یک وبلاگی را می‌خواندم که یاد پیام زیر افتادم. سوالهای بی جوابم معمایی‌تر و جنایی‌تر شد. روزی که از کربلا برگشتم این پیام به دستم رسید. کجا؟ دقیقا روزی که شوشتر بودم. آن هم از طرف شخصی که ساکن شوشتر بود. مگر می‌شود مگر داریم؟! ولی من هم حق داشتم بدبین بشوم. تا حالا نامبرده را ملاقات نکرده بودم. نه نظری برایم گذاشته بود و نه ارتباطی بود. یک شبه مطالبم را خوانده و بعد این پیام را فرستاد. شک ندارم مضنون اصلی رفته این خانم را پیدا کرده که از این طریق از من اطلاعات بگیرد. ولی شرلوک هولمز درونم آنقدر پیاز داغ آن ماجرای کذایی را زیاد کرده بود که به خودم گفتم «دختر اینقدر بدبین مباش. چرا هی دوست داری از آدم‌ها جاسوس، تروریسم، جانی و قاتل بسازی؟ قرار شد همدیگر را ببینیم. روزی که رفته بودیم کنار رودخانه با فرستنده قرار گذاشتم. همدیگر را دیدیم. دختر خوبی بود. تازه عروسی کرده بود. تا آخر بهش به عنوان یک جاسوس نگاه می‌کردم. اما بعد دیدم نه عامو. چنین آدمی نیست. بعد از آن روز، هیچ خبری ازش نشد. نه پیامی فرستاد و نه به به و چه چهی! حالا دارم به خودم می‌گویم «واقعا بو داره ها. چرا بعد از آن دیگر پیدایش نشد؟». الله اعلم. شاید شرلوک هولمز درونم زیادی حساس است.

_ آخ کربلایی راضیه! کجایی بیایی برایم «شهید بی سر سلام…» بخوانی! این خط این نشون.

اشتراک گذاری این مطلب!