وبلاگ

توضیح وبلاگ من

مصاحبه ارشد دانشگاه

 
تاریخ: 19-04-97
نویسنده: روشنک بنت سینا

دیروز خواب دیدم که آمدم برای مصاحبه. یک خانمی از مسئولان بهم گفت: «فلانی، فلانی، فلانی و فلانی‌ها نیومدن». وقتی شمردم دیدم تعداد آنهایی که آمده‌اند، کمتر از ظرفیت هستند. منم خوشحال که صد در صد قبول می‌شوم. وقتی بیدار شدم، به خودم گفتم ای کاش بیدار نمی‌شدم، مدرک ارشد را هم می‌گرفتم، بعد بیدار می‌شدم. وقتی راه افتادم بی خود و بی جهت حالت تهوع داشتم. این هم برود تتمه غم و اندوه هفته‌ی پیش. دلم خوش بود بهبود پیدا کردم. 

امروز صبح رسیدم قم. ساعت ۱۲ مصاحبه دارم. آمدم دانشگاه و از فرصت اینکه کسی نیست و اتاق خالی است فرستادنم برای مصاحبه. رفتم تو اتاق برای مصاحبه. چهار نفر از منِ زبان بسته‌ی بی‌دفاع مصاحبه گرفتند. آدرس وبلاگم را هم دادم. اگر بیایند به وبلاگم سر بزنند که واویلا است. فکر کنم مصاحبه را خراب کردم. وقتی یک روز کاری‌ام را گفتم، سمت راستی گفت: «پس کارِ خونه هم نمی‌کنی!». «آخ مامان کجایی که ببینی آهِت دامنم رو گرفت! خوبه بهت گفتم از ته دل برام دعا کنی». مصاحبه تمام شد و آمدم تو اتاق اولی. خواستم کیفم را بردارم و بروم آبغوره بگیرم. آقایی که مدارکم را گرفت، گفت: «یه اتاق دیگه مونده». ولی چه فایده!!!

خداحافظ تاریخ و تمدن اسلامی

خداحافظ آرزوهای ناتمامم

خداحافظ مصاحبه‌گرها

خداحافظ دانشگاه معارف

خداحافظ بلوار جمهوری

پ.ن: اگر چه امیدی به قبولی ندارم. با این وجود از خدا می‌خواهم همیشه همانجایی باشم که باید باشم. چه دانشگاه معارف، چه غیر معارف. این زمان‌ها و مکان‌ها فقط وسیله‌اند. «ولی من دلم میخواد دانشگاه معارف باشم و بس. دلداری دادن به خودم لازم هست، کافی نیست»


فرم در حال بارگذاری ...

« مصاحبه ارشد دانشگاهوَكَذَٰلِكَ الْيَوْمَ تُنسَىٰ »
 
جنین خوش اخلاق من