وبلاگ

توضیح وبلاگ من

مصاحبه ارشد دانشگاه

 
تاریخ: 21-04-97
نویسنده: روشنک بنت سینا

تو اتاق اولی چهار نفر آقا آماده مصاحبه گرفتن بودند. وقتی نشستم دهانم خشک شد. بطری را برداشتم وآب ریختم. ولی اصلا اجازه نمی‌دادند آب بخورم. فقط سوال می‌پرسیدند. آلزایمر گرفته بودم. اصلا یادم نمی‌آمد یک روزم را چطور سپری کنم. یادم نمی‌آمد چه مباحثی را با بچه‌هایم تو مسجد کار می‌کنم. وقتی آمدم بیرون فقط می‌خواستم زار بزنم.

بعد رفتم تو اتاق دوم. یک خانمی نشسته بود‌. گفتم: «خدا رو شکر یه زن اینجا هست». گفت: «چطور؟ مگه اتاق قبلی چطور بود؟» گفتم: «چهار نفر به یه نفر بود. فکر کنم خراب کردم». بهم گفت: «چند آیه قرآن بخون، آروم بشی». گفتم: «نه، آرومم». دوباره گفت: «خب حالا چند آیه قرآن بخون» تازه گرفتم که چه سوتی دادم. خندیدم و خواندم. قران خواندم از اتاق اولی که هی توقف می‌کردم، بهتر بود. تو این اتاق با حال خوبی خارج شد. مصاحبه خوب بود یا بد را نمی‌دانم.

خیلی امیدی به قبولی ندارم. در واقع نمی‌توان حدس زد مصاحبه خوبی بوده یا نه. بالاخره یا قبول می‌شوم یا نمی‌شوم. این چند ماه همه‌ی برنامه‌ریزیم برای قبول شدنم بود. اگر قبول نشوم نمی‌دانم برنامه‌ام برای مهر به بعد چیست. تو راه برگشت از قم، یکی از آدم‌های خوب اینستاگرام بهم تلنگر زد و کلی انگیزه داد که به تألیف کتاب فکر کنم. برنامه مهر به بعدم جور شد. آدم با هدف، امید و انگیزه زنده است. همان دعای همیشگی، برای خودم و شما «خدا کنه هر کسی همون جایی باشه که باید باشه».


فرم در حال بارگذاری ...

« توصیه‌های خاله خانباجیمصاحبه ارشد دانشگاه »
 
مسابقه وبلاگ نویسی حمایت از کالای ایرانی