قروچ قروچ قندیل‌ها

نوشته شده توسط روشنک بنت سینا در 1396/09/22

کنار بخاری، زیر لحاف می‌خوابیدیم. مادرم زودتر بیدار می‌شد. هیزم در بخاری می‌گذاشت. بعد روشنش می‌کرد. وقتی من و یازیاز از خواب بیدار می‌شدیم، از خانه می‌رفتیم بیرون. کل روستا سپید شده بود. سپیدی‌اش چشم‌ها را می‌زد. از دور فقط سر و گردن‌مان توی برف‌ها دیده می‌شد. پدرم قبل از اینکه آفتاب بزند، رفته بود پشت بام. داشت برف‌ها را می‌ریخت پایین تا سقف سنگین نشود. دور تا دور خانه تپه‌های برف بود. با یازیاز از این تپه‌ها بالا می‌رفتیم. کلی قندیل از چوب‌ و تخته‌های سقف آویزان بود. با دست به قندیل‌‌ها می‌زدیم. وقتی می‌افتادند، چهل تکه می‌شدند. هنوز صدای شکستن‌شان یادم هست. مثل صدای شکستن شیشه نوشابه. قندیل‌های لاغر را می‌کندیم و می‌خوردیم. هنوز صدای قروچ قروچ‌شان را زیر دندان‌هایم حس می‌کنم. دهانم یخ می‌کرد. سنگین می‌شد. موقع حرف زدن، زبانم به زور می‌چرخید. باز دست بردار نبودیم و می‌خوردیم.  با عموها و پسر عمویم برف بازی می‌کردیم. گاهی هم آدم برفی می‌ساختیم. عموهایم جلاد بالقوه و بالفعل بودند. گلوله‌های برفی‌شان خیلی سفت و محکم و آبدار بود. چنان زمین‌گیرمان می‌کردند که بعید می‌دانم دم پیری مثل آن روزها زمین‌گیر بشوم.  وقتی آب دماغمان قندیل می‌بست و آب تو چکمه‌های پلاستیکی‌مان به شلپ شلپ کردن می‌افتاد، می‌آمدیم خانه کنار بخاری می‌نشستیم. دست و پاها را رو به آن می‌گرفتیم تا جان بگیرند. از روی سه سوراخی که روی در بخاری بود، به رقص شعله‌ها و گُر گرفتن چوب‌ها زل می‌زدیم.

این روزها دیگر نه چشمم به رقص شعله‌ها گرم است و نه سفیدی برف چشم‌هایم را می‌زند. باریدن برف برچیده شد. همان طور که بخاری هیمه‌ای‌ها برچیده شدند.

 کانال: https://t.me/roshanakbentesina


اشتراک گذاری این مطلب!